X
تبلیغات
دختر زمستونی - یه بار دیگه برقصیم

دختر زمستونی

یه بار دیگه برقصیم

 

یه بار دیگه برقصیم

 

چشمات مثل دو تا شیشه تو صورتم خیره میشه

به هر جا رسیدیم میگیم عاشق می مونیم همیشه

فقط کنار همدیگه صبح رو به شب می رسونیم

مطمئنم به جز یه اسم از هم چیزی نمی دونیم

وقتی میگم دوستت دارم من خودم هم بدم میاد

واسه دروغهام هم باید بدتر از این سرم بیاد

نمی دونم چرا داریم با هم مدارا می کنیم

سردی این رابطه رو همیشه حاشا می کنیم

چند بار بگم دوستت دارم اصلا مست نگاه تو

می خوام واسه همیشه من باشم یار و همراه تو

تو ناجی قلبمی من ناجی قلب تو

چرا نتونستم عاشق کسی شم بعد تو

بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط یه بار دیگه ما بخندیم

بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط دور همدیگه ما بچرخیم

نگو نمی شنوی صدام رو تو توی شب

خاطرات رنگی رو من می سوزونم توی تب

دیدن تو واسه من خواب محاله می دونم

ماه من، تو قصه هات ماه هلاله می دونم

اما بدون پرنده ی ترانه ساز تو شدم

خنده ی تو واسه من قوت باله می دونم

اگه کسی تو آسمون نگاهش فقط به ما باشه

باید پیش چشمای اون ستاره ها سیاه باشه

بالاخره من دور میشم از صحن اون نگاهت

این مشکل تو بودش که نفهمیدی می خوامت

باید کنم من فراموش هر چی که بین ما بودش

این ارتباط شیرین از اول اشتباه بودش

بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط یه بار دیگه ما بخندیم

بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط دور همدیگه ما بچرخیم

ساده ازمن گذشتی تو مثل یه قاب رو دیوار

ندیدی تو اشک من رو تو لحظه های دیدار

نامه پاره پاره، ندیدن دوباره، اشک و غم زیادی و یه قلب تکه پاره

منم اون غزل نویسک که واسه تو می نویسم

با مداد سبز احساس با همون چشمای خیسم

دیگه هوس نمی کنم برای تو شعر بسازم

با خواب چشمات بمیرم با هر نگاهت دل ببازم

دیگه هوس نمی کنم با همدیگه بریم بهشت

چه سرنوشت تلخیه قصه ما رو بد نوشت

دیگه هوس نمی کنم هر چی هوس کردم بسه

عاشقی بد دردی شده عاشق همیشه بی کسه

بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط یه بار دیگه ما بخندیم

بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط دور همدیگه ما بچرخیم

 

 

آه که چه حقیقت تلخی است دنیا. گویی کلیه مخلوقات دست به کار شده اند تا نگذارند مجنون به لیلی برسد. گویی همه از ابتدا می دانستند که مجنون از دوری لیلی تاب نمی آورد. آیا کسی هست که بتواند روزهایی را که مجنون در غم از دست دادن معشوقش به سر می برد با واژه ها توصیف کند؟ من هم نمی دانم بر مجنون چه گذشت که آنگونه پریشان حال بود.

عشق های ناکام در طول تاریخ فراوانند. دنیا را بد ساخته اند. چرا هیچکدام از عشاق زندگی را در کنار هم به پایان نرسانیده اند؟ چرا همیشه یکی از نبود معشوقش شکوه می کند؟ چرا؟ مگر عشق مظهر خداوند نیست؟

 تقدیر... آیا این سرنوشت است که اینگونه با زندگی بشریت بازی می کند؟ آیا همه ما تنها مثل عروسکهایی هستیم که دست تقدیر ما را حرکت می دهد؟ پس چرا به این دنیا آمدیم؟ مطمئنم که خدایم بیهوده انسان را خلق نکرد ولی نمی دانم هدف از آفرینش آدمی چیست.

راستی شیرین و فرهاد درست است یا خسرو و شیرین؟ یک معشوق با دو عاشق. کم نیستند عشقهایی که پایانشان اینگونه است. انگار در کل دنیا هیچگاه نباید عشاق روی خوشی را ببینند.

همه و همه به طریقی خود را فدای عشق کرده اند. خدایا این چیست که اینگونه آدمی را... نمی دانم عشق انسان را نابود می کند یا محکم می سازد. خدایا تو انسان را آفریدی تا عاشق شود، مگر تو خودت نگفتی که عاشقان را دوست داری؟ پس چرا هم اکنون که در اطرافم می نگرم عشاق را تنها می یابم؟

خدایا من کسی نیستم که بخواهم با تو اینقدر صریح صحبت کنم، اما آیا تو از درد آنها غمگین نمی شوی؟ خوب می دانم که تو خیلی بیشتر از من به یاد بندگانت هستی. شاید بعضی ها بتوانند از امتحانات تو سربلند بیرون بیایند، اما کسانی هم هستند که طاقت ندارند. آیا در نظر تو آنها شکست خورده اند؟

بحث را پیچیده نکنم، خدایا خودت می دانی که فرزندانت چگونه اند و به چه چیزهایی نیازمندند لازم به حرفهای من نبود. اگر جسارتی شد مرا به بزرگی خودت ببخش. خودت می دانی در دلم چه آشوبی برپاست. من تنها با یاد توست که می توانم از طوفانهای زندگی سالم بیرون بیایم. خدایم به خاطر تمامی کارهایم از تو طلب بخشایش دارم.

 

 

 

 

 

آنگاه که احساس کردی

چشمانت به ستاره ها فخر نور می فروشند

و ثانیه ها تقویم روزگارت را

به بازی خاطره می گیرند

شفاف ترین لحظه را به این نام

در گوشه ای از کاغذ روزگارت حک کن.

لحظه عاشقی...

 

 

  روز ولنتاین روز عشق رو به همه تبریک میگم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت   توسط دختر زمستونی  |