تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

نه...

    این قرارمون نبود تو بی خبر بری  

            من خسته شم که تو همسفر بری  

نه...

    این قرارمون نبود من رنگ شب بشم

            تو سرسپرده شی، من جون به لب بشم

باور نمی کنم این تو، خود تویی

        این تو که از خودش، بیخود شده تویی

باور نمی کنم عشق منی هنوز

     گاهی به قلب من سر میزنی هنوز

وقتی زندونی تو هوس

           مثل پروازی تو قفس

                    این رسم همراهی نشد ای همنفس

وقتی قلبت از من جداست

           سرگردون بی همصداست

                   انگار دستت با دست من نا آشناست.........

 being apart 

Empty spaces fill me up with hopes
     Distant faces with no place left to go
     Without
you within me I can't find no rest
     Where
I'm going is anybody's guess

    
I've tried to go on like I never knew you
    
I'm awake but my world is half asleep
    
I pray for this heart to be unbroken
     But without
you all I'm going to be is
    
INCOMPLETE!!

     Voices tell
me I should carry on
     But
I am swimming in an ocean all alone
    
Baby, my baby
     It's written on
your face
    
You still wonder if we made a big mistake

    
I've tried to go on like I never knew you
    
I'm awake but my world is half asleep
     I pray for this heart to be unbroken
     But without
you all I'm going to be is
    
INCOMPLETE!!

    
I don't mean to drag it on
     But
I can't seem to let you go
     I don't wanna make you face this world alone
    
I wanna let you go (alone)

    
I've tried to go on like I never knew you
    
I'm awake but my world is half asleep
     I pray for this heart to be unbroken
     But without
you all I'm going to be is
    
INCOMPLETE

     INCOMPLETE

incomplete

پ.ن1:تا روز تولدت اینجا آپ نمیشه.

پ.ن2: دوستانی که میخوان نوشته هامو تو این مدت بخونن برن اینجا :لینکشو برداشتم...

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت توسط دختر زمستونی| |

آسمان چشم او آیینه ی کیست؟

آنکه چون آیینه با من روبرو بود

درد و نفرین، درد و نفرین بر سفر باد

سرنوشت این جدایی دست او بود

 

همیشه دلم میخواست یه قایق داشته باشم تا با اون برم کل دنیا رو بگردم.

پارو بزنم

تنها...

اونقدر پارو بزنم و جلو برم که تموم آبهای روی زمینو از رو ببرم

تا جایی که...

ولی حالا دیگه نمیشه

دیگه نمی تونم واسه دل خودم کاری بکنم

دیگه نمی تونم به حرف قلبم گوش بدم

باید ببینم تو چی میخوای.

ولی این که انصاف نیست

هست؟؟؟

چرا همیشه من باید.... چـــــــرا؟

یادته می گفتی اسمتو صدا نزنم چون گریه ات می گیره؟

یادته می گفتی .....................................................

حرفتو باور داشتم اما قبول نداشتم

می دونی فرق این دو تا چیه؟

باور مربوط به قلبه ولی قبول کردن به ذهن.

چون همیشه اول در مورد یه چیز فکر می کنند بعد اونو می پذیرند.

من هم اگه بخوام یه ذره فکر کنم.... خوب...

نمیشه دیگه!

....

..

.

تو قایق منو تبدیل به کشتی کردی

اما کشتی که بدون کاپپیتان حرکت نمی کنه

واسه همین کشتی رو گذاشتم کنار و دویاره رفتم سراغ قایقم.

اما...

قایقم تو موج غم چشمات غرق شد...

منم که توش بودم.

واسه همینه مدت هاست شیفته ی چشماتم

واسه همینه غزق نگاهتم

چون قایق شکسته ام رو تو وجود تو پیدا می کنم

دوستت داشتم و دارم.

می فهمی؟

تو قایق زندگی منو خرد کردی

اما من دیگه واسه گشتن دنیا احتیاجی به قایق ندارم

چون چشمان تو سرزمین منند

من تو عمق نگاهت هانم رو پیدا می کنم

وقتی با توام تو آسمونام

واسه همینه دستام سرده.... (افزایش ارتفاع=کاهش دما)

....

..

.

به پات می افتم

التماست می کنم

تو رو قسم به قول و قرارامون

قسم به قسم هات

اون قایقی رو که شکسته است بهم پس نده...

اگه شکستیش مهم نیست.چون تا وقتی پیش توئه فقط ارزش داره.

تو مگه مال من نبودی؟

مگه...

بذار مطمئن بشم

بذار دوباره ایمانم رو بهت نشون بدم

فرمانروای با شرافت من!

....

..

.

خیلی وقته سفر با قایق یادم رفته

پارو هام رو هم گم کردم

نمی دونم یهو چی شد که همه چیز بهم ریخت

اما...

من دیگه نمیخوام کل دنیا رو پارو بزنم

میخوام سوار این قایق شکسته بشم و تا عمق چشمات برم

غرق بشم تو وجودت

چون

چشمان تو سرزمین منند!!!

 

گریه مکن که سرنوشت

 گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دلهای ما را

 با غم هم آشنا کرد

چهره اش آیینه ی کیست؟

آنکه با من روبرو بود

درد و نفرین بر سفر،

 این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من

روزگارت شادمان باد

ای درخت پر گل من

 نوبهارت ارغوان باد

ای لبت خورشید خندان!

سینه ی تاریک من

سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من

 قصه ی سنگ و سبو بود

من گلی پژمرده بودم

 گر تو را صد رنگ و بو بود...

 

دو سال پیش دختر زمستونی تو گرمای تابستون

هوس برف و یخ کرد

اومد و یه خونه ی برفی ساخت

تا همیشه

وقتی خیلی تنهاست

یا خیلی...

یه جانپناه داشته باشه!

چه روزای قشنگی بود

یادته؟؟؟؟

خاطره ی ساختن این زمستونخونه همراهه با چند تا خاطره دیگه!

با روزای شیرین و قشنگ تابستون 85

عجب روزایی بود...

حیف که گذشت!

زمستانخانه ام دو ساله شد.

تولدش مبارک!!!

 

پ.ن1: فردا میرم مسافرت. شاید یه هفته یا 10 روزی نباشم.

پ.ن2: راستش جمعه سالگرد تولد دو سالگی وبلاگمه.چون نیستم الان جشن گرفتم.

پ.ن3: غزل بدجوری دیوونه شده،هاااااااااااااااااانی...

پ.ن4: دلم تنگ است..........................................می بینی چه سر ریزم؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin