دختر زمستونی
دو سال پیش بود... همین روز... همین ساعت... همین لحظه... که اولین سلامو گفتی. چهارشنبه بود. مثل تمام چهارشنبه های دیگه نه همه ی چهارشنبه ها فقط چهارشنبه هایی که با تو گذشت چند روز پیش فهمیدم اولین روز هم... داشتم تقویم سال 85 رو نگاه می کردم چشمم افتاد به 24 خرداد چهارشنبه..................... نفرین به این چهارشنبه های کذایی یادته؟ بچه بودیم نه؟ نمیخوام داستان تعریف کنم. دوست ندارم یاد روزای گذشته بیفتم. با اینکه بعضی هاشو می پرستم. اما وقتی میرم به گذشته ها همه چیزو به یاد میارم چه خوب! چه بد! گفتی که روزای بد بیشتر بوده قبول دارم اما شیرینی روزایی که کنارت بودم انقدر زیاده که تلخی اونا رو می بره. بزرگ شدم... نه؟ تو هم خیلی بزرگ شدی... انقدر بزرگ که قلب من جا کم آورد. تو هم که طاقت نداشتی یه کم تحمل کنی تا قلبم جا باز کنه... حق داشتی منم بهت حق میدم. اشکال از دل کوچیک من بود... دیدی دوباره رفتم تو خاطرات. امیدوارم خونه ی جدید به اندازه ی کافی جا داشته باشه برای بزرگیت برای وقارت ... .. . تا حالا دقت کردی دنیا چقدر عجیبه! خدا هم همین طور. خدا دوست داره هر چند ماه یه بار قدرتشو به رخم بکشه واسه همین هم تو رو آورد تو زندگیم. نمی خوام این روز قشنگ رو خراب کنم ولی ظرف تحملم سر ریز شده میدونم................................ معجزه ی مرداد من! فرمانروای با شرافتم! چه در شبهای تنهاییم با صدات بخوابم چه نخوابم چه دوستت دارم هاتو هر شب بشنوم چه نشنوم چه تو گرمای آغوشت به دیدار مهتاب برم چه نرم بازم وجودتو احساس می کنم بازم تو رو مال خودم میدونم و خودم رو برای تو..... آره نمیخوام دروغ بگم ولی حسرت میخورم حسرت روزایی که ساده گذشت و من ندیدمشون انقدر محو چشمات بودم انقدر شیفته حرفات بودم که فکر می کردم تا ابد مال خودم می مونی نمی دونستم به این زودی ........ ..... ... . ازت ممنونم ممنونم که اجازه دادی حتی برای چند ماه خوشبختی رو حس کنم ممنونم که اجازه دادی دنیا رو تو دستام بگیرم ممنونم که به حرفام گوش دادی ممنونم که منو فهمیدی ممنونم که هر کاری خواستم انجام دادی ممنوم که وانمود به چیزی کردی که اصلا وجود نداشت ممنونم که که با قول و قرارات سرگرمم کردی ممنونم که بهم اجازه زندگی دادی ممنوم که باهام همدردی کردی ممنونم که گذاشتی تو رو فقط و فقط مال خودم بدونم ممنونم که گفتی تا ابد مال تو ام ممنونم که گفتی تا ابد مال منی ممنونم که منو محسور وجودت کردی ممنونم که آغوشتو برام باز کردی ممنونم که تو چشمام نگاه کردی و گفتی "دوستت دارم" ممنومم که با بوسه هات منو مست کردی ممنونم که دستاتو به من دادی ممنونم که آغوش گرمتو آرامش بخش روحم کردی ممنونم که حسرتمو دیدی و ... ممنونم که منو مهم دونستی ممنونم که واسم دل سوزوندی ممنونم واسه همه چیز واسه همه چیز! ......... ...... ...
شبها تو خیالم باهات حرف می زنم به یاد........................................ به یاد غزلت بغلم می کنی؟؟؟ نفرین بر من .. نفرین بر تو .. نفرین بر لحظه ی آشناییمان .. نفرین بر دم و داعمان .. نفرین بر نگاه گره خورده یمان ... نفرین بر عشق من... نفرین بر نفرت پنهان تو .. نفرین بر شیدایی من .. نفرین بر چشمان تو... نفرین بر پاکی من... نفرین بر سادگی تو ... نفرین بر سلام من .. نفرین بر خدا حافظ تو .. نفرین بر دل شکسته ی من .. نفرین بر نگاه خسته ی تو .. نفرین بر سکوت همیشگی من ... نفرین بر کلام تو .. نفرین بر دست های تو.. نفرین بر لحظه ی انتظار من .. نفرین بر رویای تو .. نفرین بر شوق دیدار من .. نفرین بر خاطره ی تو.. نفرین بر وعده گاهمان .. نفرین بر قهر هایمان .. نفرین بر آشتیهایمان .. نفرین بر شب های بلند هجران .. نفرین بر روزهای کوتاه وصال .. نفرین بر با تو بودن .. نفرین بر بی تو بودن .. نفرین بر خنده های شیرین تو .. نفرین بر گریه های تلخ من .. نفرین بر آغوش گرم تو .. نفرین بر منطق من .. نفرین بر احساس تو .. نفرین بر دست سرنوشت نفرین بر دست تقدیر ... نفرین بر من ... نفرین بر ت .. ت .. نه نه نفرین بر من !
پ.ن1: اونجوری که میخواستم نشد امروز... پ.ن2: میدونی بیشتر از همه چی آزارم میده؟؟؟ قولهای به باد رفته! پ.ن3: یکی از حرفات بدجوری تو ذهنم موج میزنه. حسرت و سیگارو میگم. پ.ن4: نشد دیگه... این که گریه نداره!!!! پس چرا چشمام سرخه؟؟ پ.ن5: روزها در گذرند....... شب به تسکین دعا می خوابم. پ.ن6: مواظب خودت باش. دوستت دارم.(قبل از اینکه تو بگی "بوووس") پ.ن7: جاش موند... جای سه تاش مونده. پ.ن8: منتظرم. نمیخوای گوشی رو قطع کنی؟خیلی وقته گفتی خدافظ! پ.ن9: تو که میدونی هیجوقت اول قطع نمیکنم.تازه وقتی قطع کردی هم... پ.ن10: تق...................بوق...بوق...بوق...بوق... که نظرات خصوصی میذارن بیزارم........... پ.ن: دلیل خاصی ندارم. آدم واسه احساساتش دلیل نمیخواد... آیا او در سختی ها به جز من از دیگری آرزومند است؟ و حال آنکه سختی ها به دست من است. آیا به غیر من امیدوار است و با پنجه ی خیال در ِ دیگری را می کوبد؟ و حال آنکه کلید درهای بسته به دست من است. در خانه ی من به روی کسی که مرا بخواند باز است. چه کسی در مصیبت های خود مرا مورد آرزوی خویش ساخت که من او را به آرزویش نرساندم؟ و چه کسی در پیشامد بزرگی که برای او کرده بود، به من امیدوار شد که من امید او را از خود بریدم؟ من آرزوی بندگانم را در خزانه ی غیبم نگهداری کردم و آسمانهایم را با فرشتگانی که با نیرویی خستگی ناپذیر به تسبیح من مشغولند، پر کردم و به آنها دستور دادم که درهای اجابت را میان من و بندگانم نبندند، لیکن اکثر بندگان به گفته من اعتماد ننمودند. کسی که مصیبتی از مصیبت های من بر او شبیخون زند، مگر نمی داند که جز من احدی قادر به برطرف کردن آن نیست؟ پس چرا آن مصیبت زده از من غافل است؟ این من بودم که آنچه را از من نخواسته بود به او عطا کردم پس آنگاه که داده ی خود را از او باز پس گرفتم از من باز نخواست و از دیگری خواستار شد. مگر آرزوها در نزد من متوقف نیست؟ جز من که بر آرزوها پایان بخشد؟ اگر اهل آسمان و زمینم همگی به یکباره دست امید و آرزو به سوی من دراز کنند و من به هر یک از آنها به اندازه آرزویشان عطا کنم، ذره ای از ملک من کم نشود. چگونه کم شود ملکی که قیوم و سازنده ی آنم؟! به عزت و جلال و بزرگواری و مقام سلطنتم سوگند، هر کس از غیر من آرزویی کند، او را به ناکامی کشانم و جامه خواری بر اندامش کنم و از مقام قرب به کناری زده و از وصل خویش دورش سازم. . . رفتم کنار پنجره... هوای سرد بیرون از درز کنار در عبور کرد و صورتمو لرزوند. ماه پیداست! نور سفیدش داره شب سیاه رو عاشقونه رنگ می بخشه... چه تضاد قشنگی! دستم میره طرف دستگیره تا... چه هوای سردی... هجوم سرما وجودمو منجمد کرد. کت سیاهمو رو پوشیدم. سنگ سرد تراس دیوونم می کنه... جالبه اتاق آدم به تراس باز بشه و از اونجا هم پله بخوره به حیاط! از پله ها میام پایین... هر وقت یادت می افتم...................................................................... آهن زنگ زده ی سومین پله زیر پام قیژقیژ می کنه! انگاری میخواد همه رو صدا کنه و بگه من، تنها، نیمه شب پامو از اتاقم اونورتر گذاشتم. البته کسی که منو نمی بینه. کت سیاه... شلوار جین تیره... موهام هم که به قول خودت پر کلاغیه! تو سیاهی شب گم میشه. عرض حیاط رو بارها طی می کنم. منتظرم پاهام خسته بشه و مجبورم کنه وایسم! اما نمیخواد به دل من راه بیاد... زود باش دیگه! میخوام یه گوشه وایسم و خیره شم به پنجره های خاموش خونه های به خواب رفته ! کاش تو الان اینجا بودی... دستات میشد سرپوش دستام!!!!! آغوشت گرمابخش تنم!!!!! فرمانروای شریفم، کجایی؟ بالاخره پاهام از لجبازی دست برداشت. ایستادم. به دیوار سرد حیاط تکیه دادم. دستامو حلقه کردم دور سینه هام... انگار میخوام بغلت کنم! بغلت کنم.............بغلت کنم...............بغلت کنم................بالاخره بغلت کردم! چشمم می افته به یه چیز سفید و براق که کنار پام افتاده. آروم کنارش می شینم و می گیرمش تو دستام. سرد ِ سرده.... بلندش می کنم و می آرمش جلوی چشمام! قاصدکه! یه قاصدک یخ زده!حالا می فهمم چرا صدامو نمی شنیدی... قاصدک ِ قاصد دلتنگیم خیلی وقته یخ زده و یه گوشه افتاده! برش می دارم. زود میرم تو اتاق و میذارمش روی شوفاژ گرم. بلکه یخش آب شه!!!!!!!!! بهـــــــــــــــار جوونه ها باز شد.......درختا شکوفه زد....... قاصدکم اما...... تابســـــــتون شکوفه ها میوه شد....... میوه ها رسیده شد...... لیک هنوز قاصد کوچکم...... پاییــــــــــــــز برگ ها زرد شد......زمین خیس شد...... ای خدا! یخهای قاصدکم محکمتر شد...... زمســـــــتون برگها ریخت......زمین سفید پوش شد...... قاصدکم رنگ باخت...... قاصدکم هنوز یخ زده! روزها فقط برای من تکرار میشه لیک... مرده، مرده است!!!!!



| Design By : Night Skin |

