تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

گذر خدا... 

 

هر روز از اونجا رد میشدم تا اینکه...

از حیاط کوچیکش گذشتم و رسیدم جلوی در کوتاهش

سرمو خم نکردم که برم تو به جاش زانوهامو تا کردم (انگاری از قصد درشو کوتاه ساختن که سر خم کنی)
رفتم تو...

خواستم برم جلو دعا کنم اما وقتی تو چشماش نگاه کردم همونطور عقب عقب برگشتم.

اومدم بیرون...

اینبار اونجوری که خودش میخواست وارد شدم

سر خم کردم

دوباره نگاهمون به هم گره خورد اما مثه قبل نگاهم نمیکرد.

انگاری می خندید...

همونجا کنار در وایسادم می ترسیدم جلوتر برم.

آخه آدم گناهکاری مثل من مگه چقدر می تونه بهش نزدیک بشه؟!؟!

تا همین جا هم که اومدم از گلیمم یه دنیا فاصله گرفتم.

نگاهم تمام محوطه داخل رو گشت.

از سقف گرفته تا اون اتاقک تو زاویه ی دیوار و...

نگاهم رو اون اتاق چوبی ثابت موند.

فقط یه در داشت

اتاق اعتراف!

جالبه نه؟؟؟؟

هفته ای یه بار میری می شینی تمام گناهاتو جا میزنی جلو یه آدم

مثلا میگی من تو این هفته 15 بار دروغ گفتم که 3 تاش مصلحتی بوده...

اونم واسه ات یه قبضه جریمه می نویسه.

"فرزندم!پنج شب ایتام را اطعام کن خداوند بخشندگان را می بخشد. مسیح همراهت...روح القدس حافظ روحت..."

اینجوری میشه که بار گناهات سبک میشه

می تونی باقی روزاتو خوش بگذرونی به گمان اینکه پاکی...

اگر هم باز گناهاتو تکرار کردی غصه نخور.

کافیه تو این اتاق کذایی بشینی و اعتراف کنی.

کاش به همین راحتی بود.

رفتم روی تنها صندلی اتاقک خالی نشستم.

نمی دونم پشت اون پنجره کسی بود یا نه

اما صدای نفس کشیدن هاش می اومد...

شروع کردم به حرف زدن.

از همه چیز واسه اش گفتم

از دو سال پیش این موقع

از تموم آدمایی که شناخته بودم

از تموم کارایی که کرده بودم

از همون آدمی که...

از حرفاش

از خوبی هاش

از بدی هاش

از دل سوزوندن هاش

از دروغ هاش

از رفتن هاش

از برگشتن هاش

از عشقش   

از تنفرش

از دلسوزی هاش

از وجودش

از خودم

از روزای دیدار

از شبگریه هام

از قرارهای بی ملاقاتیم

از جدایی

از انتظار

از گریه هام

از دردم

از عشقم

از امیر

از امیر

از امیر...

از این فرمانروای شریف!

گوش داد و گوش داد...

رسیدم به امروز!

حرفام که تموم شد منتظر موندم که نسخه ی منو هم بپیچه.

اول آروم سرفه کرد

" تا به حال همچین اعتراف سنگینی رو نشنیده بودم. می دونی فرزندم تمام آدمایی که میان اینجا از کاراشون پشیمون شدند و اومدند طلب بخشش کنند اما تو... تو یه جوری حرف میزنی که انگار... نه تو واسه من اعتراف نمی کردی. تو فقط یه گوش شنوا میخواستی که به حرفات گوش بده. تو گناهی نکردی. عشق هم هدیه خداونده مواظب این هدیه ی با ارزش باش... مسیح همراهت"

و آروم تر از قبل پنجره رو بست.

همونجا نشسته بودم و به حرفاش فکر میکردم.

به لحن آروم صداش...

به دلم نشست. می دونی چرا؟

چون نه راهنماییم کرد

نه منو از کارهام نهی کرد

و نه تشویقم کرد

فقط آرومم کرد...

همین!

 

god cross 

 

پ.ن1: مطمئنا این تنها چیزی بود که لازم داشتم.

پ.ن2: اگه اهانتی به ارمنی های عزیزم شده منظوری نداشتم.

پ.ن3: جالبه خونه آدم دیوار به دیوار کلیسا باشه نه؟

نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin