تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

ایول... دست مریزاد...

چه عدل و عدالتی تو داری...

کیف می کنم وقتی حکمی رو میبینم که واسه زندگی من نوشتی!

چرا داری حکمت رو نصفه میخونی؟

یعنی اینقدر ازم خسته شدی؟

میخوای طناب دارت رو به خاطر گناه نکرده ام بالا بکشی؟

حبس برام کافی نبود؟

آره با توام...

تویی که اون بالا نشستی و فکر میکنی عدل رو بین همه تقسیم کردی،

البته توقعی هم نمیشه داشت...

تو این دنیایی که هر گوشه اش یه بدبختی نشسته و به حال خودش می ناله

من کی باشم که حرف مفت بزنم؟

میدونی من تو 3-4 ماهه چند بار آرزوی مرگ کردم؟

میدونی داری عزیز ترین هامو ازم می گیری؟

آخه بی معرفت چرا؟؟؟؟

تو که دیدی... من امیرم رو دو دستی تقدیمش کردم...

آخه گناه من چیه؟ مگه یه آدم تو 15 سال زندگی چقدر میتونه بدی کنه؟

آهای با توام.

تویی که اون بالا رو تخت شاهنشاهیت نشستی

و هرجور عشقت کشیده خوشبختی رو تقسیم کردی،

به یکی اینقدر دادی که توش غلت بزنه و به یکی هم...

قربون عدلت برم.

میگی من هر کی رو دوست داشته باشم تو دنیا بهش سختی میدم.

آخه تو چیه منو دوست داری؟

نه ایمان درست حسابی دارم، نه دین سرم میشه...

خسته شدم از این دنیات.

نخواستم.

من نه جونم رو میخواک نه دنیات رو.

فقط بذار تو یه زندون انفرادی بمیرم.

حالا من هیچ... بقیه چه گناهی کردن که باید با من روبرو بشن؟

فرمانروای شریفم، گناه تو چیه؟ اینکه من عاشقتم؟

شهزاده من،گناه تو چیه؟ اینکه فرمانروای قلب من عاشقته؟

اگه دلت واسه من نمیسوزه واسه اون آدمایی بسوزه که اطرافم هستن.

گناه اون چیه که عاشق منه؟ که من ِ سنگدل گیرش افتادم؟

آره... سنگدلم.

چون هیچکس رو نمی تونم بذارم جای کسی که تو روحم رسوخ کرده.

همه و همه چه گناهی دارن که باید هر روز با صورتک من روبرو بشن؟

صورتکی که خیلی شاده اما تو دلش دیگه هیچی نیست...

هیچی براش مهم نیست.

که مرده و فقط یه جسم رو دنبال خودش می کشه؟

بُکش دیگه...راحتم کن.

بذار همه بفهمن من لیقت ندارم تو این دنیا باشم.

 

پ.ن1:شاید یه مدت چیزی ننویسم.

پ.ن2:شاید هم فردا برگشتم.

پ.ن3:میخوام یه مدت برم جایی.میخوام برم زمستون.

پ.ن۴:برمیگردم چون اینجا متعلق به من نیست که اختیارشو داشته باشم.

پ.ن۵:پس فعلا تعطیل...

TinyPic image

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت توسط دختر زمستونی| |

نه لب گشـایدم از گل، نه دل رســـد به امید

چه بی نشــــاط بهاری که بی رخ تو رسـید

نشـــان داغ دل ماســــت لاله ای که شکفت

به ســــوگواری زلف تو این بنفشـــــه دمید

بیا که خاک رهـــت لاله زار خواهد شـــــد

ز بس که خون دل از چشــــم انتظار چکید

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست

ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟

چــه جای من که درین روزگار بی فریـــاد

ز دســــت جور تو ناهید بر فلــــک نالیــــد

گذشــــت عمر و به دل عشوه میخریم هنوز

که هـــست در پی شــــام سیاه صبح سـپید...

 

دخترک کنار پنجره ایستاده بود.بیرون برمی بارید. با اینکه هنوز چند ساعتی تا شب مانده بود اما هوا تاریک بود. چشمان غمگینش دانه های برف را دنبال می کرد تا هر کدام در آغوش گرم زمین به آرامش برسند. گه گاه برفی روی شیشه می نشست و در بخار پنجره ادغام میشد و به شکل قطره ای می چکید.

دلش نمی خواست به این زودی از بند عشق رها شود. تازه طعم شیرین آن را چشیده بود. در دل می نالید که شاید لیاقتش را نداشتم. اما هر چه می کرد بی فایده می نمود وقتی عشق او را با عزیزترینش میدید. وقتی حرفهایشان را می شنید بی اختیار خود را جای او می گذاشت و آرام می گریست. آرزوهایش بر باد رفت. چه افکار موهومی... درست است که ظاهرش آرام بود اما هیچکس تکه تکه شدن قلب کوچکش را ندید. صدای خرد شدنش را نشنید. روحش شکست و گله ای بر لب نیاورد. فقط برای هر دویشان آرزو کرد.

صدای ترمز ماشینی او را از خیال به عالم واقعیت پرتاب کرد. زمین یکدست سفید بود. نشان چرخ های سیاه بر آن مانده بود. پنجره را باز کرد.سردی گزنده ی باد به صورتش سیلی زد. دستش را بیرون برد. دانه های برف بی تابانه روی آن می نشستند و با حرارت دستش آب می شدند. کاش...خسته بود. خسته تر از همیشه.

15/10/86

 

نمی دونم چرا این متن بالا رو نوشتم.

حال و هوای زمستون رو بهم میده. باورم نمیشه دوباره بهار شده...

یه احساسی دارم. هنوز کاملا بهاری نشدم اما چون وجودتو حس می کنم،دوستش دارم.

یادته گفتی سرنوشت من و تو به هم گره خورده. یه گره کور...

نمی دونم. شاید این نظر منه. ولی ما هر کاری هم بکنیم نمی تونیم از هم جدا شیم.

این چند دفعه هم که خواستیم همه چیزو تموم کنیم، خودت دیدی که نشد.

ولی یه چیزی برام جالبه...

هر بار تو می رفتی و باز هم خودت بر می گشتی.

اونوقت دوباره می رفتی.

همیشه دوست داشتم ازت بپرسم چرا بر می گردی که دوباره بری...

واسه همین احساس یه بازیچه رو داشتم.

ولی تو محکم زدی تو افکارم و بهم گفتی که من بازیچه تو نیستم.

پس نقش من این وسط چیه؟؟؟

خیلی دلم میخواست که منم می تونستم هر روز چند دقیقه فقط نگات کنم.

اما خوب خدا اگه سر ناسازگاری داشته باشه همه ی پلها رو خراب می کنه.

تو این چند روز یه مسئله ی دیگه هم برام پیش اومد.

اینکه من و تو می تونیم در عرض چند ساعت طرز رفتارمون رو با هم کاملا عوض کنیم.

اول یه دعوای واقعی که تا حالا تجربه نکرده بودم.

بعد که میخوایم تمومش کنیم هیچکدوم نتونیم و...

نمی دونم تو اون لحظه چه احساسی داشتی.

اما من...انگار وجودم خالی شد.

بقیه ش هم که خودت میدونی. واسه من که به خیر گذشت.

کاش می تونستم تو واقعیت...فقط برای یک بار...گرمای آغوشت رو حس کنم.

کاش می تونستم طعم لباتو بچشم.

کاش بتونم...

دوستت دارم و اینکه غزل عشق هر لحظه برات شعر میگه.

 

ماه من چهره بر افروز که آمد شـــــب عـــــــید

عیـــــد بر چـــــهره چون ماه تو می بایـــــد دید

اَســــــعَدَ اللهُ لَـــــکَ العـــــید به شــــــکرانه بیا

که مرا دیدن رخـــــسار تو عیدی ست ســـــعید

من به جز عشـــــــق و امیدت چه سعادت طلبم

که سعادت به جهان نیــست به جز عشق و امید

ســــــال تجدید شــــد ای ماه که ما نیـــــز کنیـم

با تو آن عـــــهد مــودّت که کهن شــــد تجـــدید

نوبت ســـــــال کهن با غـم دیرینـــــه گذشــــت

سال نو با طرب و غلغله ی شــــوق رســــــــید

غیر من کز لب میــــــــگون تو می جـــویم کام

هر کســــــی نقل و نبیدی به شـــــب عید خرید

لیـــــــــک بی نقل و نبیـــــدت نگذارم هرگــــز

خاصه امشب که شب نوش و نشاط است و نشید

تار بردار که از غلـــــغله ی شـــوق و شـــباب

خواهــــم از چزخ فرود آوَری امشــــب ناهیـــد

ســــــاز چنــدان منه از چنــــگ که ذرات هوا

بر ســــــر روزنه رقصند که خورشـــــید دمید

تا درخشــــــیدن خورشـــــید بریز ای ســـــاقی

آب چون آتـــــــش زرتشـــــــت به جام جمشــید

وقت آن اســــــت که با هم ره صـــــحرا گیـریم

کز دم باد ســـــحر بوی بـــهار آمد و عـــــید...

پ.ن1: اگه وبلاگم زیباتر شده تعجب نکن عطر قدمهای تو بهش طراوت بخشیده، فرمانرای شریفم.

پ.ن2:نمی خواستم این پست غمگین باشه اما بهتر از این نشد.

پ.ن3: 60 ثانیه مونده بود به سال تحویل که شروع کردم به دعا کردن. دقیقا 30 ثانیه شو واسه تو دعا کردم. 10 ثانیه شو واسه شهزاده ی عزیزم و خوشبختی هر دوتون چه با هم و چه جدا از هم. بقیه شم واسه همه کسانی که می شناختم. سال تحویل که شد فهمیدم از خدا هیچی واسه خودم نخواستم.

پ.ن4:عید همگی مبارک!

نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin