دختر زمستونی
دیروز رو به روی دریا نشسته ام. در ساحلی که اکنون گرمای صبح را ندارد و زیر تابش نور سفید ماه روشن می شود. صدای به هم خوردن امواج دریا و شکستن آنها در برخورد به صخره ها سکوت آرام شبانگاهان را می شکند. آسمان صاف و ساکت و پر است از ستاره هایی که نور خود را سبد سبد به اطراف می پاشند، ماه هم در وسط آن مشتاقانه می درخشد و زیباییش را به رخ مخلوقات می کشد. از روی سنگی که رویش نشسته ام بلند می شوم. بی خیال و آزاد گام بر میدارم. پاهای برهنه ام را رها می کنم تا دریا بر آنها بوسه بزند.خوش به حال ساحل. هر روز بارها و بارها بوسه های دریا مستش می کند. مردد می شوم. پاهایم به خواسته ام عمل نمی کنند. می خواهم جلوتر بروم اما گویی در جا خشک شده اند. همانجا می نشینم. شن های سرد ساحل را زیر انگشتانم حس می کنم. هوا سرد نیست اما چندان گرمایی هم ندارد. مشتم را پر از آب می کنم و بر صورتم می ریزم. سرد سرد اما دلچسب. کمی آرام شده ام اما هنوز نمی دانم. موج بلندی غران به صخره ای می خورد و می شکند. بغض من هم در گلو می شکند. دیگر نمی خواهم گریه کنم. دوست دارم هر چه زودتر بلند شوم و به میان آن آبی بی کران قدم بگذارم. دیگر توانی ندارم حتی برای گریستن. پشت سرم را نگاه می کنم. جنگل تاریک. صدای هوهوی مرغان شب به گوش می رسد. کاش سریع تر تصمیم بگیرم. ساعت هاست که روی آن سنگ خیره به دریا نشسته بودم. غروب را هم دیدم. فکر می کردم آخرین غروب زندگیم باشد اما حال... آری درست است که تنها مانده ام، درست است که دیگر ندارمش، درست است که دیگر دستان گرمش را ندارم، اما آیا مرگ هم درست است؟ آرام می خوابم و توانی را که برای نشستن به کار می بردم به سوی چشمانم هدایت می کنم. قطره ای روی صورتم می نشیند، نمی دانم قطره آب است یا اشک. میان آب و خشکی. سرمای آب و گرمای عشق. چه تضاد بی معنایی. سرمای دلتنگی، سرمای بی کسی، سرمای دوری و در مقابل همه آنها تنها گرمای عشق. سرما بر بدن خیسم هجوم می آورد. به آسمان شب خیره می شوم. فریاد می زنم این همه آذین برای چه وقتی تو نیستی. و این بار مطمئنم که صورتم از اشک خیس می شود. اشک عاشقی... ای مریم باکره! بگو چگونه می توان هم بود و هم پاک بود؟ با طلوع آفتاب دوباره متولد میشد ... تاریک بود ... اما زاده ی نور بود ... خیلی سخته ... اینکه مجبور باشی از همون اول صبح راه بیافتی ... بشینی ... بلند بشی ... اینکه دستِ خودت نباشه ... کوچبک بشی ... بزرگ بشی ... زیر دست و پا لِه بشی ... شاید حتی محو بشی !!! اما اون هر کاری میکرد تا بشه مثل کسی که دوستش داشت ... ولی ... آره رفیق ... قصه ی خیلی تلخیه ... قصه ی عشق سایه به صاحبِ سایه ! آخه می دونی ... ما آدم ها که هیچ وقت به سایه مون نگاه نمی کنیم ... . . . حالا شبها شده بود لحظه های خوشبختیه سایه ... صاحبش که میومد بخوابه توی رختخواب ... وقتی می خواست چراغ خواب رو خاموش کنه ... اون وقت سایه با بغض میخندید ... عاشقانه ... آغوش سایه هم بازِ باز ... حالا تو هر چقدر می تونی داد بزن : هِی سایه ... مواظب باش لِه نشی !!! فرمانروای شریفم، سلام! یک سال گذشت... میبینی چه زود بزرگ شدم. باورم نمیشه هنوز هم دوستت دارم.همیشه فکر میکردم یه مدت که بگذره عشقت از یادم میره. یعنی تو باعث میشدی من این فکرو بکنم. ولی خوب، نشدی دیگه... خودت شاهد بودی. پارسال...امروز...این ساعت... یادته تو چشمای کی زل زده بودی؟ یادته کنار کی ایستاده بودی؟ می دونم که خوب یادته... آره. امروز یه سالگرد. سالگرد روزی که یک سال گشت و دوباره برگشت به سمت خودم. و همین طور... - یه چیزی بگو. - در مورد چی حرف بزنم؟ - هرچی دوست داری... - من تو رو دوست دارم. - منم دوستت دارم عزیزم. و همین طور... یه تولد. یه تولد نحس که نمیدونم به چه امیدی باید جشن بگیرمش... دهم اسفند پونزده سال پیش بود که منو با زور تو قاب زندگی جا دادن و کوبیدن به سینه دیوار دنیا ! حالا تا کی این قاب کهنه بشه و تصویر زندگی تار و من بیفتم پایین ٬ تا اون روز منتظرم !! منتظرم اون در جادویی باز بشه و منو خدا چشم تو چشم بشیم . روزی که با خدا قرار دارم نه شنبه س نه جمعه و نه هیچ کدوم از این روزا ٬ اسمش روز حسابه !! روزی که تو هیچ تقویمی ثبت نشده . قربون خدا برم که از همون ثانیه که بد و خوب رو فهمیدم همه چی تو زندگیم مثل بومرنگ بود... اگه کسی رو ناراحت کردم این کارم مثل بومرنگی که از دستای من به پرواز در اومده باشه برگشت خورد تو سرم !!! " من تاوان همه چی رو تو زندگیم پس دادم " آره به خود خدا٬ توی همین پونزده سال تاوان همه چیزو دادم ! نمیدونم کجای دنیا٬کی٬به کی بد کرده بودم؟نمیدونم چه گناه کبیره ای بود که تاوانش اینقدر سنگین بود ؟! ای خدا٬ اگه پای حسابه تو به من بدهکاری... اونم یه تیکه ی بزرگ از قلبم ٬ از روحم ٬ تیکه ای که هیچی جاشو نگرفته ! هیچی جاشو نمیگیره ! هرکاری کردم ٬ تو که دیدی ! به هر دری زدم اما نشد ! خدا من از تو شاکی ام .. واسه تو که کاری نداشت... از این دنیای به این بزرگی یکی از بنده هاتو بدی به من .. اونم مخلوقی که دیگه ... اما ندادی ! تو که بلد بودی کاری کنی که عاشق بشم مثل "خر" اما نتونستی بدیش به من ؟! من که میخواستمش ٬ من که هیچ بد نکردم ٬ من که همون شدم که میخواست ! خدا من که مواظبش بودم !!! تو که میدونستی٬تو که دو سال پیش میدونستی آخرش این میشه چرا٬برای چی این کارو کردی؟ چرا جلوم رو نگرفتی! تو که خدایی پس دیگه شاهد معصومیتم بودی، اونم بود پس چرا ؟ چرا این کارو کردید؟ خدایا من چه گناهی به درگاه تو کردم ؟! چرا من ؟؟؟ خدایا چرا من ؟! جشن تولد رفاقت رو چه با شکوه اجرا کردی. منم که هرجا کسی برام بادکنک هوا کنه موندگار میشم. به خیال ِ قشنگی تولدمون ، عاشق برق ِ کادوهای چشمات شدم که من رو هی مشتاق تر می کرد برای موندن. موندم تو جشنت . . . خواب بودمو خواب می دیدم تو خواب کادوی چشمات رو دیدم که دادیش به من ، منم به خیال ِ این که کادوت خراب نشه یا کسی نبینه همون طوری گذاشتمش تو دلم. کاشکی همون اول بازش می کردم و می دیدم خالیه. عکس چشمات رو دادی ، که جشن تولدت رو با من به رُخ همه بکشی... حالا من موندمو دل ِ خوش خیالم. این دل که دیگه حالش از تولد بهم می خوره دل خوشیم برق ِ چشمای رُبان پیچی تو بود... روز تولد من به کیـ هدیه دادیشون ؟ پونزدهمین شمع رو هم فوت کردم. امروز شانزده ساله شدم... پ.ن1:این قالب جدید کادوی تولد خودمه به خودم. پ.ن2:تولدم مبارک!
چون دو واژه به یک معنی
از ما دوگانه
هر یک
سرشار دیگری
اوج یگانگی
و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
یک شهر
یک افق
بی نقطه تلاقی و دیدار
حتی
در جاودانگی...



| Design By : Night Skin |

