تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

I hate that you changed.
I hate that you’re the same.
I hate that you left.
I hate how you’ve stayed.
I hate how I cry.
I hate how you make me smile.
I hate how I miss you.
I hate how I feel.
I hate how it hurts.
I hate that it’s my fault.
I hate that it’s yours.
I hate that I can’t be around you.
I hate how I’ve lost you.
I hate how I’ve found out who you really are.
I hate that I can’t tell you any of this.

But most of all,
I hate how I can’t hate you,
Not even a little.

I hate how I still love you

 

پنجره بسته

دلم شکسته

دلی که تنها

دل به تو بسته

با یاد عشقت

همیشه مسته

اما تو رفتی

به من می گفتی

هرجا که باشی

نمیشه روزی

از من جدا شی

اما چه آسون

دل کندی از من

دروغ می گفتی

دستت تو دستم

چتر شکسته ام

توی خیابون

نم نم بارون

پای پیاده

آخ که چه ساده

عشقو میخواستم

هنوز می شینم

تو رو ببینم

تو اون خیابون

نم نم بارون

چه خوش خیالم

که برمیگردی

باور ندارم

صدای نازت

توی خیالم

دستهای گرمت

رو من ندارم

نوازشم کن

انگار تو خوابم

هنوز چشم به راهم

اگه تو حتی

خاطره باشی

بازم قشنگه

پیش من باشی

هرجا که رفتی

هرجا که باشی

خدا نگهدار

دستت تو دستم

چتر شکسته ام

توی خیابون

نم نم بارون

پای پیاده

آخ که چه ساده

عشقو میخواستم

هنوز می شینم

تو رو ببینم

تو اون خیابون

نم نم بارون

چه خوش خیالم

که برمیگردی

باور ندارم.

  

دیره دیگه دیره اون که میخوامش داره میره

دیره داره میره دل نازک من میشکنه میمیره

چرا باهام بازی کردی؟

من عروسک خوش دستی بودم که تو هرجور دوست داشتی تکون میدادی؟

آخه مگه عروسک بهتر از من نبود؟

تو که می دونستی عاشقت شدم چرا زودتر نرفتی که حالا نتونم دوریتو تحمل کنم؟

تو که خودت می دونی دختر اگه عاشق بشه چی میکشه...

تو که خودت گفتی "چون عاشقم بود نمی تونستم ولش کنم"...

مگه من حالا دوستت ندارم؟

مگه احساسم به تو کم شده... که رفتی؟

به خدا من هنوز می پرستمت.

من تو رو واسه خودم میدونم حتی اگه جلوی چشمام دستتو بذاری تو دستش...

تو اولین عشقم بودی و آخرین عشق خواهی موند... اینو مطمئن باش.

خیلی سعی کردم فراموشت کنم. از راههای مختلف... ولی نشد.

1 ماه با همه وجود خواستم از ذهنم پاک شی ولی فقط خودمو خسته کردم و روحمو آواره...

اگه این عشق نیست پس چیه؟

بچه بازیه؟

آخه کدوم احمقی اسم 20 ماه عاشقی رو میذاره احساس زود گذر؟

وقتی بودنت حکم نبودنه

وقتی موندنت حکم نموندنه

انقده دیدن مثل ندیدنه

انقده بودن مثل بریدنه

انقده داشتن مثل نداشتنه

انقده خواستن مثل نخواستنه

اسم امروز رو گذاشتن روز عشاق که اونو جشن بگیرن.

من با یه عکس این روزو جشن بگیرم؟

یا حسرت ولنتاین پارسال رو بخورم؟

آخه بی وفا این انصافه که تو با خیال راحت زندگیتو بکنی و عاشق بشی و من...

تو که از همون یکشنبه لعنتی منو نمیخواستی، چرا گفتی دوستم داری؟

هرم گرمای شال گردنت هنوز روی گردنمه...

اما دستام سرده، خیلی سرد...

فرمانروای شریفم!

ولنتاین مبارک...

و اینکه همیشه دوستت دارم.

 

گرد و غباری که دلم گرفته حوصله ی زیر و زبر نداره

ساقه خشکیده ی بید صبرم خم شده و نای تبر نداره

میاد با اینکه آخرای قصه س از دوشت این بارو برمیداره

قافیه هم یکی یکی تموم شده اما ترانه هم ادامه داره

یعنی یکی پیدا نمیشه از اون برای این خسته خبر بیاره

اگه بیاد بهش بگید بجنبه غصه داره دخل منو میاره...

 

در فاصله ی یک وجبیم نشستی

انقدر چشمات گرمه که کولر دلم کم آورده . . .

کنارمی و به حرفام می خندی ٬

با اون صدات که می تونه ۵ تا دیوونه رو عاقل کنه.

انقدر لطیفی که نمی خوام حرفام روت خراش بندازه

اما

تو سیگار می کشی و من

می سوزم از حسادت

که سیگار طعم لبای تو رو چشید و

من هنــــوز در حسرتم. . .

نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

ای همبستر رویای شبانگاهم

با تو هستم!
هم آغوشی چه لذتی دارد؟

تو هر شب در آغوش یک نفر

من هر شب هم آغوش خاطرات...

 

چه زود بهمن به نیمه رسید و چه دیر یک ماه بی تو گذشت فرمانروای شریفم. روزهایم با درد عجین شده و شبهایم با کابوس های پیاپی. چشمانم را به این امید بر هم می نهم که رویت را در رویا ببینم اما صد حیف که در خوابهایم هم قدم نمی گداری. به خداوندی خدا سوگند همه ی رویاهای نیمه شبم تو را می شناسند و تمام گلهای خوب دنیا بوی تو را می دهند.

 ای بی همتای عشق نافرجامم!

چرا دیگر شادیت، شادم نمی کند؟ مگر تو خوشحال نیستی؟ به آرزویت رسیدی! از این عاشق جدا شدی و اکنون خودت عاشقی و با یاد عشقت روزها را می گذرانی... می بینی چه لذتی دارد؟ حیف که نتوانستم تبریک بگویم برای انتخابت و صد حیف که هنوز هم هیچکداممان خداحافظ هم بر زبان نیاوردیم.

آخر بی انصاف... چگونه تحمل کنم داغ دوریت را؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت توسط دختر زمستونی|

حس من دیگه کهنه شده تو قلبت

دارم بارم رو می بندم که برم از شهرت

میخوام راحتت بذارم با شبای سردت

بیام چهره مو بنویسم رو سنگ قبرت

برم و مرهم بذارم روی زهر حرفت

چشاتو بارونی کنم چون ندیدم اشکت

شکلت رو نقاشی کرده بودم از رو عکست

اسممو خطاطی کرده بودم من رو دستت

رفتم تا حلاجی کنی حرفاتو تو مغزت

قسم با تنهایی می مونم دیگه بی دستت

گفتی که جدایی بوده از بودنم سهمت

منم میذارم میرم تا برسی به حقت...

فراموش شده...

دیدمش. آرامتر از همیشه آمده بود. اما اینبار تپش ناگهانی قلبم از دیدار دوباره اش نبود.سرش بالا بود و مستقیم نگاهم میکرد. نگاهی که دلم را در کوره ای داغ ذوب میکرد. نگاهش مثل همیشه نبود.جلوتر آمد و روبروی من ایستاد. در دستان مهربانش چیزی داشت که در پشت پنهان کرده بود. آهسته گفت: "سلام" جوابش را با ترس و دلواپسی دادم. لحنش سرد بود. -حاضری تمومش کنیم؟

نوشتم بی تو احوالم غمین است

گمانـــم روزهای آخریـــــن است

نوشتم بی تو خواهم مرد، گفتی:

"سرانجام همه مردم همین است"

 چشمانم سیاهی رفت. تازه دیدیم در دستش چه دارد قلبم در دست راستش بود. و تیزی تیغش در انعکاس نور می درخشید. هیچ نداشتم بگویم. سکوت کردم و سرم را زیر انداختم. نمی خواستم با دیدن چشمانش به التماس بیفتم. نمی خواستم همین اندک غرور باقیمانده را زیر پاهایش بشکنم. آرام و با عزمی راسخ قلبم را جلوی پاهایم گذاشت. برگشت که برود. گفتم: "مگر تیغ را برای پاره کرده دلم نیاورده بودی؟" - نه. "پس این تیغ برنده چیست؟" پاسخ داد: "این تیغ را آوردم تا هرگاه این وابستگی پوچ مانع اراده ام شد آنرا بشکنم و حرفم را به تو بگویم...."

اگرچه رفـت، رفتـــنش دلیل و عاملی نداشـــت

ســـوال کردم از خودش جواب کامـــلی نداشت

خودش که رفته یک طرف دل مرا ربوده است

و بــرده با خودش دلم، اگرچه قابــلی نداشــت

نگاهش کردم. دستانش می لرزید. تیغ را از او گرفتم و محکم بر دل بی تابم کوبیدم. برنگشت. رفت... صدای گامهایش با هق هق گریه هایم در هم آمیخته بود. با خودم زمزمه کردم "من می دانم چرا برنگشتی. تو قدرت خرد کردن دلم را نداری برای شکستن قلبم تنها دستانت کافی نبود. حالا می توانی بدون عذاب وجدان زندگی کنی، من خودم دلم را شکستم." هنوز در دیدرسم بود. سنگین قدم برمی داشت. گویی از انجام عملیاتی موفقیت آمیز بازمی گشت. بی اختیار فریاد زدم " دوستت دارم" لحظه ای بعد ایستاد. نگاهی به من انداخت و گفت:

GAME OVER

... 

دل بود همانـــکه تو برش داشـــــته بودی

غــــــــم بود که در خاطر من کاشته بودی

چون کوه بزرگی شــــــده در این دل خونم

دردی که تو آنـــرا به دل انباشـــــــته بودی

 

از عشــــــق که گفتـــــم ز من ایراد گرفتی

با آنـــــکه خودت عشق ز من یاد گرفـــــتی

در بودن شـــــــــــــیرین پریشان شده رفتی

در غیـــــبت او هیــــــبت فرهــــــــاد گرفتی

 

هرچند که مغــــروری و زیبا و قشـــــــــنگی

اما چه کــــــــنم با من یـــکرنگ دو رنگـــــی

در شیشه چشمان ترک خورده ام ای عشق

یکبار نگاهــــی بکن ای ســاکت ســــنگی

 

پیش همه خندیدی و با هر که نشســــتی

شـــخصیت و احساس مرا خوب شکستی

یـــک روز پرســـــــتاری و روز دگر آفــــــــت

ای عشـق ندانسته ام آخر تو که هستی؟

 راستی راستی تموم شد؟؟؟؟

دونه دونه گلبرگ ها رو مي كندم...

دوستم داره...

دوست نداره...

دوستم داره...

دوستم نداره...

دوستم داره...

دوستم نداره...

دوستم داره...

دوستم نداره...

....

.......

دوستم نداره...

خوب، نشد...

گريه نداره...

اما من گريه كردم....

 

دوستم نداره....

پ.ن۱: اگر دیر آپ می کنم تقصیری ندارم. به خدا نمی تونم چیزی بنویسم. درک کنید...

پ.ن۲: منو ببخش اگه لبهام روی لبهای غریبه ست... منو ببخش اگه تو عشق منی ولی کنارم یکی دیگه ست...

پ.ن۳:

 برایت تا به کی باید بمیرم؟

       که از این زندگی بدجور سیرم

              اگر مردم بدان قاتل تو بودی

                    خدا را حاضرم شاهد بگیرم

پ.ن۴:اون بالا رو خوندی؟ بالای بالای پست رو میگم... 

نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin