تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

 

کنار پل رویایی به سراغم آمد ... که فکر میکنم خیلی شیرین بود ... آنقدر شیرین که بدون اینکه متوجه شوم به زمین خوردم و کوزه ام شکست ... مچ پایم آسیب دید... دستبند خوشگلی که پدر برای روز تولدم خریده بود گم شد ... با این حال نمی دانم چرا ناراحت نیستم... حتی مچ پایم هم درد نمی کند...

شاید هنوز در رویا به سر می برم...

آخه خیلی شیرین بود ...

کاش الان پارسال بود...

پ.ن ۱: 26 آذر پارسال مبارک!!!!!

پ.ن ۲: کریسمس مبارک!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

دیشب بود که ماه گوشواره به گوشش زده بود...

زهره به تبریک جلو آمد. ماه حیران بود.

میدانست کسی از این پایین نگاهش می کند. میدانست کسی عاشقانه ماه را میپرستد.

زهره به گوشش آویزان شد تا صورت ماه را آرایش کند.

ستاره ها به تبعیت از او خیابان شب را چراغانی کردند.

همه آماده جشن بودند... افسوس که خورشید در راه مانده بود!

ماه صبر کرد اما صاحب زیبایی نیامد.

ماه گریست. زهره خود را رها کرد و گفت: غم روزی پایان می پذیرد اما شادی همیشگی است.

ماه تنها شد. زهره به گوشه ای خزید. از خورشید خبری نبود.

ماه باز در شب می تابد و زهره در آسمان می درخشد!

و هر عاشقی به یاد معشوقش به ماه خیره می شود...

اما چه کسی غم ماه را دید؟؟؟!!!؟؟؟!!!

یعنی چی؟؟؟؟؟

I’m tearing in two
And I’m not sure what to do
My heart is screaming I love him
My mind saying I hate him
What do I do
I love him, but I hate him?
I love everything about him
I love how he smiles
I love how he can make me smile
I love how no matter what is going on.
I love how he will always be there

But all the same
I hate him
I hate everything he means for
I hate how he can make me smile
No matter how hard I try not to
I hate how he can make me cry
I hate how he can make me sad
I hate how he can make me feel
I hate how he looks at me with his eyes so kind
I hate how all of this makes me love him even more

I hate how I can’t hate him
Most of all I hate myself
I hate myself because
I can never hate you

 همین          

پ.ن1: دارم ثانیه شماری می کنم واسه سالگرد روزی که.... (بی خیال)

پ.ن2: ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم...
نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin