تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’ve got the phone, I wanna call you.
I’m alone, I’ve got you under my skin.
Is there some way I can win?
Is there some way, for me to say,
I think about you everyday.
What can I do?
I feel so blue,
I’ve gotta get this message to you.
I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’m feeling that it would be the best,
To send you an S-S-MS
With every bleep,
My heart it crumbles,
I can not sleep,
I hear your voice in my mind,
You’ve got my heart on the line.
Is there some way, for me to say,
I think about you everyday.
What can I do?
I feel so blue,
I’ve gotta get this message to you.
I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’m feeling that it would be the best,
To send you an S-S-MS
I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’m feeling that it would be the best,
To send you an S-S-MS
It’s not to late, Communicate,
just grab the bate and trust in fate.
What can I do, I feel so blue,
I’ve gotta get that message to you.
S-S-SMS-SMS-SMS
I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’m feeling that it would be the best
To send you an S-S-MS
I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’m feeling that it would be the best
To send you an S-S-MS
I’m sending you an S-M-S

 

SMS

 

 رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت

و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد

می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم

کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی

چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم

من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: سنگ را بر میدارم

شیشه ی ماشین را می شکنم

می گویم:نگه دارید پیاده می شوم

فریاد می زند:اینجا ایستگاه نداریم

مرا ۱۰ ایستگاه دورتر از آرزوهایم پیاده می کند!!!

نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

صفر- سفر از منتهای رحم يک آشنا آغاز گشت...
 دو- گهواره ايست
   آشنا لالائی می خواند...
 سه- می خندم؛ کوچه را به بازی می گيرم
و آدم ها را نمی شناسم...
 چهار- زندگی آبی است
 ولی من هنوز کوچک و ساده مانده ام...
 پنح- حس غريبی در زير پوستم موج می زند؛
آشنا مراقب است بروز نکند...
 شش- به هفت نزديک می شوم 
 ولی هنوز عاشق نگشته ام...
 هفت- بازی ها پايان ندارند؛
 نفس هايم تند می زنند
 و قلبم فضای کوچکی برای زيستن دارد؛
می گويند عاشق گشته ام...
 هشت- هفت به پايان رسيد
اما هنوز حرف برای گفتن زياد دارم
 طنين واپسين قدم هايت گوشهايم را می نوازند...
 يک ساحل...
   يک دنيا تنهايی...

راستی! "يک " را نشمردم
 رويايی نوشين از بستر خواب خدا
 در منطق بيداری ام جاری گشت
 يک- دوستت دارم.

دوستت دارم؟ دوستت دارم...

خوشحالم که نمی خواهم چیزی از خود به یادگار گذارم. خوشحالم که رویای کودکانه جاودانه شدن ندارم. خوشحالم از آنکه رد من روی کاغذها، به سرعت تکراری شدن اخبار روزنامه ها، از میان میرود.

همه زندگی من خلاصه می شود در چند کلمه ... چند جمله ... چند عبارت : روی زمین بودم ... پریدم ... فرود آمدم ... دیگر نمی پرم ! زمین را بیشتر از آسمان دوست دارم.
و عمق را بیش از هر دو ... روزی گفتم : کسی که یک بار از زمین به آسمان رسید ، دیگر به زمین باز نمی گردد . و او که یک بار از زمین به آسمان و دوباره از آسمان به زمین آمد ، دیگر هیچ گاه بال هایش را برای پریدن باز نخواهد کرد ... هنوز هم بر همین باو
رم.

مگر آدم چند بار به دنیا می آید ؟!

عزرائيل مرا گفت : خدا فرمان داده است جان تورا بگيرم و من اطاعتش را می کنم . او که جانم را گرفت ٬ مرا به قبرستان بردند . قبرستانی که ابليس حاکمش بود . خدا را گفتم مرا به گورستان ديگری بفرستد . اما گفت : تو را لياقتت همين ابليس باشد . آن زمان هنوز ۱۲ ساعت مانده به شب جمعه بود . مرا همان‌ جا و همان زمان زير خاک کردند . خاکی که ارتفاعش آنچنان هم زياد نبود.  

پنج‌شنبه شبها مرده‌ها آزادند.

پنج‌شنبه شبها مرده‌ها آزادند.

.............

پنج شنبه شبها٬دنيای آدميان٬دنيای کثيفی است.

...........

من همان زمان زنده‌ام كه تو مرا به مرگ می‌خواني .

...............

خدای گفت : او را به جهنم ببريد . او بايد در آتشش بسوزد.  

........

دنیا پراز شیطان‌های هزار رنگ است ٬ چه دنیای کثیفی است پنج ‌شنبه شبهای شیطانی.
.........

و چه شيطان بود خدا ؛ که با شيطنت خدايی خود ٬ شيطان را دشمن خدا معرفی کرده بود.

..........

فردا فرقی با ‌امروز‌ ندارد ٬‌ همانگونه ‌که ‌امروز٬ فردای دیروزی است که که انتظار فردایش را می کشیدیم.‌

............


شيطان همان خدايی‌ست که انسان‌ها خلق کرده‌اند تا آنها را بيافريند و جانشان را بستاند . تو دستور خدای انسانها را به هيچ گرفتی.

...............

افسوس که نمی دانی تو همواره در قبری مدفون هستی، قبری متحرک به نام جسم و تن.

.............

شما ‌که ‌با ‌گناهان بی ‌شمارتان ٬ جهان ‌را ‌پر‌از ‌شيطانکهای ‌رنگارنگ کرده‌ايد ... شما

.............

من ؛ مرده ای که زنده شده به خون آدمهاست...

...............

هنوز زنده ام...
نفس می کشم...
روز شمار سفرم شروع شده...

59 روز...

این حال من بی توست...بغض غزلی بی لب...افتاده ترین خورشید.... زیر سم اسب شب!

نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

تو...

مرور...

من...

اینجا...

سال...

قشنگ...

گس...

سوال...

نگاه...

زمستان...

حسرت...

اشک...

خاطره...

سلام...

دوباره...

عشق...

تابستان...

چمدان...

سلام..

تمام...

من...

مرور...

تو...

باز...

تکرار...

SwEeT kIsS

مرور میکردم خاطرات را... تابستان بود. در جست و جویش بودم. در جست و جوی همان چیزی که میخواستم و هرچه بیشتر میگشتم کمتر می یافتم. هنوز هم که مدتها از آن روزها می گذرد نفهمیدم دنبال چه می گشتم. اما بالاخره پیدایش کردم. همان دست نیافتنی را. شاید هم او مرا پیدا کرد. هدف من تو نبودی اما تیرم (شاید به خطا) تو را نشانه گرفت. خوشحال شدم. برای نخستین بار در زندگیم از خطای شیرینم لذت بردم. هرچه بیشتر می گذشت شیرینی اش افزون میشد. کم کم به تلخی گرایید. اما من دوستش داشتم. چون میدانستم این همان شهدی است که کام مرا به عشق آغشت. و تلخی اش تنها به خاطر شکر بیش از حد آن است. می فهمیدم. زودتر از موعد مقرر این جام را نوشیدم و عاشق شدم (شاید به خطا). نمیخواستم بدانی... می ترسیدم از احساس ناخودآگاهم. غریب بود. آری عشق برایم طعم گس زندگی بود. و کم کم به این احساس غریب بها دادم. وجودم را فدایش کردم و در نطفه اش پروراندم و حالا کودکی بود سرکش و من مطیع آن (شاید به خطا). فکر میکردم حالا که عاشقم هرگز از دستت نخواهم داد. ای وای که زمانه بیداد کرد از این اشتباه طبیعت. من اشتباهی بودم که طبیعت ناخواسته به آن تن داده بود. پس تصمیم به تصحیحش گرفت و با خطی فرضی جدایم کرد اما نتوانست تو را پاک کند چون بر وجودم حک شده بودی (شاید به خطا). دور بودم و از دلتنگی جان بر لبم رسیده بود. نمی گریستم چون کسی اشکهایم را نمی فهمید شاید هم از غرورم بود که چشمه چشمانم خشک بود. منتظر بودم که بازگردی و تو هم برگشتی و بر پیکر بی جانم آب حیات پاشیدی و من هم از فرط تشنگی نوشیدم و نوشیدم تا سیراب شدم و آنگاه قصه دل گفتم (شاید به خطا) و تو گوش سپردی. تو با آمدنت بر خاکستر عشقم دمیدی و شعله اش را به آسمانها کشاندی. و من دوباره جام را از عشقت لبریز کردم. سوگند به لحظه هایمان، سوگند به حرفهایمان و سوگند به ایمان و اعتقادت ، عاشق بودم. رفتی! مرا در هجوم خالی اطراف رها کردی و من گریستم (شاید به خطا). اینبار تا توانستم چشم تر کردم و برای از دست دادنت شیون. اما دیگر رفته بودی من راهی جز دوست داشتنت نداشتم. باور کن حتی لحظه ای هم از احساسم کاسته نشد چون برایم بت بودی و من ستایشت می کردم. آری من خدایم را تا حد تو پایین آورده بودم و فهمیدم این بود دلیل شکستم. اما دوباره خدا را دیدم و تو بازگشتی و من چه ساده پذیرفتم (شاید به خطا)...

7 خطای بزرگ در طول یک سال. زیاد است میدانم اما چه کنم که خطاهایم،هر کدام آغاز یک زندگی تازه بود. و هربار مرا به پایان نزدیک میکرد. پایانی که هنوز تلخیش زننده نیست. برگشتی و من بازگشتت را با جان و دل پذیرفتم. من خدا را خواستم او تو را برایم خواست (شاید به خطا)...

SeEt LoVe

پ.ن۱: گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان سر را که: عجیب، عاقبت مرد؟

پ.ن۲: تا اطلاع ثانوی خوشحالم...

پ.ن۳: درسهام خیلی زیاد شده واسه همین زیاد نمیام نت.

پ.ن۴: بالاخره تو یوسف بودی یا نه؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin