تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم

بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم

رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم اگیز

دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز

میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره

ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره

میخوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون

نیایی با خاطراتت سر میذارم به بیابون!

امروز باز هم خیالت آزارم میداد. آزاری شیرین که مرا شیفته ی خود کرده است. امروز باز هم به انتظار شنیدن کوچکترین آثری از تو گوشهایم را تیز کرده بودم که مبادا از کوچه مان بگذری و من صدای گامهایت را نشنوم. امروز با آرزوی دستانت خیره به دستان خالی ام نگریستم و مرگ عشقی نافرجام را در آنها دیدم.امروز باز هم به یادت بودم. به یاد تک تک ثانیه های بودنت. امروز عاشقانه دستانم را برای در آغوش کشیدن جدایی باز کردم. انتظار را به گرمی فشردم و دستان سرد حسرت را بوسیدم.

چه کردی تو با من؟!؟!؟

دیدم دستانت را برای شکستن دلم مشت کرده ای اما گله نکردم. قلبم را به تو دادم و پس کشیدن دستانت را دیدم و شکایتی به لب نیاوردم. غرور شکسته ام را جمع کردم و قطره ای اشک نریختم. اما حالا خسته ام. آنقدر مهجور و دلشکسته که توان ندارم  جلوی گریستنم را بگیرم.

اینبار صدایت بوی بی رحمی میداد. اینبار من هم شوق نداشتم. آشفته بودم. دیدی حس قلبیم دروغ نگفت؟ جدایی؟ هجران بس نیست؟ این تن بی جان است...جان ببخش فرمانروای شریفم!

 آهسته وحشی میشوم!

پ.ن1: یادمه لیالی قدر پارسال یه چیزی از خدا خواستم که بهم داد... کاش بازم رحمتشو بهم بده! 

پ.ن2:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!

نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

زندگی کردن...

تلف بودن...

نطفه ای را پرورش دادن...

برای زندگی کردن...

و این...

تکرار...

تکرار است!

ای غائب از نظر به خدا می سپارمت!

شب است و سكوت مثل هميشه حصاري به دورخويش ميكشم
و پنهاني به عكسهاي تو نگاه ميكنم
 پنجره دلم را باز كرده ام و ستاره ها چشمك ميزنند
گويي از عكس تو تبعيت ميكنند
ماه غمگين ميشود  مهتاب ميگويد اين منم كه نور عشق بر تو ميتابانم
ستاره به تو چشمك ميزند؟
اشكي ميفشاند  ... دلداريش ميدهم
ستاره باز چشمك ميزند باز عكس تو ميخندد
لبخندي بر لبانم مينشانم انگار كه تو گلخند ت را
به لاله هاي گوشم آويزان كرده اي
طلعلع گوشواره هاي گلخند فامت به آفتاب هم ميخندد
آفتاب خجالت ميكشد كم نور تر از عشق توست
 سربزير انداخته و اشكي ميچكاند
دل دريايي ام از سرچشمه ي عشق تو  لبريز است
مشتي آب بر صورت خورشيد ميپاشد
خورشيد ديوانه وار فرياد ميزند
اين چه عشقي است كه از من پرنور تراست از من جوشان تراست
ازمن لبريز تر است اين چه عشقي است كه قطره اشكم را دريايي
ميكند ؟ اين چه عشقي است كه مرا درخويش پنهان ميكند ؟

نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin