تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم

چقدر دلم باران مي خواهد . شايد با همان حال و هواي لطيف هميشگي دستي بر دلم بكشد

و به گماني زير و رويش كند چقدر دلم ميخواهد

به جاي نشستن بروم و زير باران قدمي بزنم و با دلم خلوت كنم . باران بر صورتم بنشيند

و حسي ناب از زندگي و طراوت را در وجودم تازه كند .

دوست دارم از اين كالبد بي رنگ بيرون آيم و رنگي تازه بر زندگيم بزنم .

رنگي پر از طراوت مهتاب ،

پر از تازگي برگهاي باران خورده ،

پر از خنده هاي سر خوردن در خيابانهاي ليز از باران با چكمه هاي پاشنه بلند.

شايد كه بغضهاي گره بسته دلم باز شود.

از ديوارهاي فاصله

و حرفهايي كه بر دل زخم زد بگذرم و بغضها را همراه با باران فرو بنشانم. باز ديوانگي كنم

و در عمق نگاه مهربانت گم شوم و  توان پيدا كنم

كه دوست داشتنت را فرياد زنم و بگويم كه چقدر دلم برايت

حتي در لحظه هاي با هم بودن تنگ مي شود

و باز برايت بگويم كه چقدر به تو فكر مي كنم و دلم  خیلی براي آن روزها تنگ شده...

كاش مي فهميدي...

دلم تنگ شده... واسه بارون... واسه تو!

 

باز

 

ای الهه ی ناز با دل من بساز

 

که این غم جانگداز

 

برود ز بَرم

 

 

گر

دل من نیاسود از گناه تو بود

بیا تا ز سر

گنهت گذرم

 

 

باز
می کنم دست یاری به سویت دراز

بیا تا غم خود را با راز و نیاز

 

ز خاطر ببرم

 

 

گر

نکند تیر خشمت دلم را هدف

 

به خدا همچو مرغ پر شور و شعف

 

به سویت بپرم

 

 

آنکه او به هوس دل بندد چو من کیست؟

 

ناز تو بیش از این بهره چیست؟

 

 

تو الهه ی نازی در بزمم نشین

من تو را وفادارم بیا که جز این

 

نباشد هنرم

 

 

 

این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر

نیابی اثرم...

 

 تو الهه ی نازی!!! فکر کنم جاهامون عوض شده گلیییییی!

نفرین بر من .. نفرین بر تو ..

نفرین بر لحظه ی آشناییمان .. نفرین بر دم و داعمان .. نفرین بر نگاه گره خورده یمان ... نفرین بر عشق من...

 

نفرین بر نفرت پنهان تو .. نفرین بر شیدایی من .. نفرین بر چشمان تو... نفرین بر پاکی من...

نفرین بر سادگی تو ... نفرین بر سلام من .. نفرین بر خدا حافظ تو .. نفرین بر دل شکسته ی من .. نفرین بر نگاه خسته ی تو .. نفرین بر سکوت همیشگی من ... نفرین بر کلام تو .. نفرین بر دست های تو.. نفرین بر لحظه ی انتظار من .. نفرین بر رویای تو .. نفرین بر شوق دیدار من .. نفرین بر خاطره ی تو..

 نفرین بر وعده گاهمان .. نفرین بر قهر هایمان .. نفرین بر آشتیهایمان .. نفرین بر شب های بلند هجران .. نفرین بر روزهای کوتاه وصال .. نفرین بر با تو بودن .. نفرین بر بی تو بودن .. نفرین بر خنده های شیرین تو .. نفرین بر گریه های تلخ من .. نفرین بر منطق من .. نفرین بر احساس تو ..

نفرین بر دست سرنوشت

نفرین بر دست تقدیر ...

نفرین بر من ...

نفرین بر ت .. ت .. نه نه نفرین بر من !

 

 یادته؟

پ.ن۱: یه سوال دارم خواهش می کنم جوابشو بدین.

پ.ن۲: شما می دونید معنی عکس بالا چیه؟ چرا این دو نفر انگشت کوچک همدیگرو گرفتند؟

پ.ن۳:آخه این عکسو تو دادی فرمانروای شریفم یادته؟ اونروز همین سوالو از تو هم پرسیدم اما گفتی نمی دونم... شاید هم نخواستی جواب بدی!

پ.ن۴:منتظر جواب هاتون هستم.
نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

روی زمین نشستم ... زانو هامو جمع کردم توی بغلم ... از اتاق رفته بود بیرون . اشکام آروم سرازیر شدن ... سعی کردم صدام به هق هق  تبدیل نشه

برگشت ... رفت جلوی آینه ... پشتم بهش بود ...

- اینجوری از مهمونت خداحافظی میکنی ؟

جوابشو ندادم !

برگشت نگاهم کرد ... سنگینی نگاهشو حس کردم ... اما به روم نیاوردم ... اومد طرفم ...

بازوهام رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد ... حوصله ی هیچ کاری نداشتم حتی راه رفتن !

منو نشوند روی صندلی ... خودشم جلوی پام روی زمین نشست ...

موهام ریخته بود توی صورتم و گریه میکردم ... بی صدا اشک میریختم ... احساس می کردم هر چی بیشتر اشک میریزم بیشتر می سوزم ...

بازم گریه کردم ... 

- میشه بپرسم چرا گریه می کنی ؟؟؟

بازم گریه کردم ... اشکام دست خودم نبودن ...

سردم شده بود... دیگه به هق هق افتادم ...

- گریه نکن!

- خب توهم نرو !

- نرم دیرم میشه !

- تموم شد ؟

سکوت کرد ... بعد از چند ثانیه دوباره شروع کرد.

- میشه گریه نکنی؟ ...

- باشه . پس تو هم منو ببخش به خاطر تموم بدی هایم !

فقط نگاهم کرد ... نمیدونم بخشید یا نه ؟!

اما آخرشم رفت ... قبل رفتنش گفت چشماتو ببند ...

با صدای در که بسته شد به خودم اومدم ...

حالا من تنها شده بودم و حالا حالاها فرصت داشتم بشینم و زار زار گریه کنم ...

تموم شد

فرمانروای شریف من!!!!

 

...

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است .

و هیچ چیز

نه این صداقت حرفی ٬ که میان سکوت میان دو گل شب بوست ٬

نه هیچ چیز ٬ مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند .

و فکر میکنم این ترنم موزون حزن تا ابد

شنیده خواهد شد .

...

قشنگ یعنی چه ؟

- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال

و عشق ٬ تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .

...

- چرا گرفته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی .

- چقدر هم تنها

- خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی .

- و دچار یعنی ؟

- عاشق

- و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک ٬ دچار آبی دریای بیکران باشد .

همیشه فاصله ای هست .

و عشق صدای فاصله هاست .

فاصله هایی که غرق ابهامند .

- همیشه عاشق تنهاست .

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست .

...

عبور باید کرد

صدای باد می آید ٬ عبور باید کرد

و من مسافرم ٬ ای بادهای همواره !

  GAME OVER

ای قلب بی شرم ! یادت رفت چگونه با نگاهی خود را باختی و ارزنده ترین گوهر هستی ات را در کام عشقی بی فرجام ٬ به تاراج دادی ؟ یادت هست در میان آن دستان بی رحم تا چه حد از خود بی خود شدی و میگفتی عشق همین است ٬ خواستن همین است ! افسوس ! هوس را زیر لعاب خوشرنگی به تو تقدیم کرده بودند و تو چه خوش خیال گفتی عاشق هستی . ای قلب بی شرم ! با این همه تیرگی که از بار گناهی که سرتاسر وجودت را فراگرفته شایسته ی عشق واقعی نیستی ! تو لایق نگاه پاک و پر محبت هیچ کس نیستی . پس بیخود خودت را گول نزن . تو برای همیشه از دست رفته ای .  ای قلب بی شرم ! صبر کن ! پیش از آنکه خودت را ببازی خوب بیاندیش . چه داری در کف اخلاص که رو کنی ؟ تو که گوشه گوشه ی وجود معصومت را ٬ نقاط تیره پوشانده است . ای تقاص هرزگی های توست .        

ای قلب بی شرم ! 

شاید این تلخ ترین خداحافظی عمرم بود! 

پ.ن۱: میخوام نفرینت کنم "الهی عاشق شی".

پ.ن۲: نمی دونم میای وبم یا نه اما ...

پ.ن۳: نمیخوام خودمو کوچیک کنم. واسه همین بالایی رو ادامه ندادم.

نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

 

 

 

 

 

 

"خطا از من است، می دانم.
از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"، اما به دیگران هم دلسپرده ام.
از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ، اما به دیگران هم تکیه کرده ام.
اما رهایم نکن... بیش از همیشه دلتنگم... به اندازه ی تمام روزهای نبودنم..."

 

 

 

 

 

 

 

 

و آنگاه که حوا گندم را به دست منتظر آدم سپرد صدای صور اسرافیل شاخه های درختان را لرزند و پوشاک های بهشتی از تنشان فرو ریخت.

آدم دست حوا را گرفت و به درختی قطور و چندین هزار ساله پناه برد. می دانست تا چند لحظه دیگر خداوند ملامتش می کند.

 

 

ندا آمد: آدم کجایی؟

 

گفت: پروردگارا من و حوا درون درختی پناه گرفته ایم.

 

ندا آمد: از ما می گریزی؟

 

گفت: چگونه از تو گریزم که گریز از تو ممکن نیست.

 

ندا آمد: از درختی که منع کردم خوردی؟

 

گفت: آری ملامتم کن.

 

"ای مهربانتر از من

با من

افسوس !  

 چه کسی تو را

از مهربان شدن با من مایوس میکند ؟"

 

ندا آمد : ملعون باد زمینی که از آن آفریده شد.

لعنت باد بر آن درختی که تو را جای داد.

آدم فرمود : من گناه کارم و از کرده پشیمان و ملامتگر خود. توبه خود را واجب میدانم.

ندا آمد : مگر از درخت منعت نکرده بودم ؟

 مگر نگفتم شیطان دشمن شماست ؟

چرا از میوه ی منع شده خوردید ؟

آدم سکوت کرد.

"خوب یا بد ..

تو مرا ساخته ای ..

تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای .."

 

لاکن خدا عزت بهشتی را از او و حوٌا گرفت . فقط اجازه داد هر چه از بهشت می خواهند برگیرند و بروند .

بار دیگر با صور اسرافیل فرشتگان جمع شدند. آدم و حوا کنار هم ایستادند. می دانستند باید بروند، دست هم را گرفتند  و به چشمان یکدیگر خیره شدند:

- خدا را شکر که با هم هستیم.

و راه افتادند به سوی در بهشت...

خوشبختی زندگی در بهشت نیست! تو خود بهشتی... 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟

خانه اش ویران باد ..

من اگر ما نشوم تنهایم ..

تو اگر ما نشوی خویشتنی .."

 

 

آدم ( 12 سال بعد از تبعید به زمین ) : بعد از این همه سال فهمیدم که اون اولا در مورد حوا اشتباه می کردم .. زندگی کردن با اون بیرون بهشت خیلی بهتر از زندگی کردن توی بهشت اما بودن اونه ! اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه اما حالا فهمیدم اگه ساکت بشه و حرف نزنه حسابی غمگین میشم ... چقدر زیبا بود اندوهی که ما رو بهم نزدیک کرد و پاکی قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد ...

 

 

"تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی ..

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم."

 

حوا : (40 سال بعد از تبعید به زمین ) : این دعا و آرزوی منه که باهم از دنیا بریم .. آرزویی که تا ابد به اسم منه به اسم حوا ! اما اگر یکی از ما باید زودتر بره دعا میکنم اون من باشم .. چون اون قدرتمنده و من ضعیف این دعا هم تا نسل من باقیه جاودانه و از زبون همه ی اونا که عاشقند تکرار میشه !

 

 

صدا کن مرا .

صدای تو خوب است .

" صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است .

که در انتهای صمیمیت حزن میروید "

 

 

 

پس از حوا :

 

آدم : هر جا که او بود بهشت بود !

 

( حوا موفق شد ! این همون آدمی بود که حوا رو مسخره می کرد و ازش دوری میکرد  )

 

 

 

چه امید عبثی ..

من چه دارم که تورا درخور ؟ هیچ !

تو چه داری ؟ همه چیز !

تو چه کم داری ؟ هیچ !

 

 

و ما از نسل گندمیم. همان گندمی که آدم خورد و تبعید شد.

 

 

  

- بخواب !

 بخواب فرمانروای شریف من !!!

آرامش را به چشمانت بسپار .

نمیتوانم ! دختر زمستان!

- سعی کن

به رویاهای قشنگ فکر کن . به ماه فکر کن .

ماه تویی .

- مادر را ببوس و بگو برایمان دعا کند .

 

مادر را بوسیدم و گفتم عزیزی گفته با خدا درد و دل کن .

مادر گفت : او را در خواب دیدم قشنگ بود .

گفتم : مثل ماه ؟؟؟

مادر گفت : به رضای دلش روزگار خواهد چرخید ... حتم دارم .

گفتم : همان که ماه من است .

مادر گفت : همان که دل به تو سپرده است

و دریاست .

خوابیدم دختر زمستان .

خوابیدم و ...

در خواب آتشی بود و دریایی

و دلی خیس از نگاه چون ماه تو...

 

همیشه آسوده باش عزیزم . و خدا رو فراموش نکن . این آرزوی دختر زمستان است .

ترانه تنها بهانه ای است ٬

تا بدانی که دوستت دارم .

پ.ن۱: شعرهای بین داستان هیچ ربطی به قصه نداره. اینا حرفای دل خودمه که ناگهانی یادم میومد.

پ.ن۲: اگه میخوای کسی رو نفرین کنی... بگو عاشق شو!

نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

 امروز هم یه روز دیگه س مثل دیروز. خورشید همونطور طلوع کرد که دیروز کرد. همونطور هم غروب کرد که دیروز کرد. تا ببینم فردا چی میشه. شاید اصلا طلوع نکرد.

 تو اتاقم یه مگس همراه من زندانی شده بود! انگار وقتی در باز بوده اومده تو و اینجا اسیر شده... مثل خود من. تو این اتاق. نمی دونم مگس ها هم عاشق میشن؟

راستی وقتی شیرین نبود، فرهاد چیکار میکرد؟ یه ضرب تیشه به کوه میزد؟ مجنون چی؟ اونم وقتی لیلی نبوده همینجور تو بیابونها ول می گشته یا به کارای دیگه اش هم می رسیده؟

...

...

امروز چه روزیه؟ چند شنبه ش؟ یه بند انگشت خاک تو اتاق نشسته! این عقربه ساعت هم که انگار خسته نمیشه! همینجور دور خودش می چرخه!

مگسه دیگه خسته شده. پرواز نمی کنه یه جا نشسته. مثل خود من! راستی چی چیزی آدمها رو به فردا امیدوار می کنه؟ مگه همه روزها مثل هم نیست؟ پس چی باعث میشه که منتظر دیدن فردا بشیم؟

آدم با آب خالی هم می تونه زندگی کنه! مثل خود من.

...

...

هوا تاریکه. خورشید داره کلک می زنه! میخواد بگه که یعنی من در نیومدم. ولی دروغ میگه در اومده اما رفته پشت ابرا قایم شده! خاک و غبار همه جا رو گرفته! اون قدیمها وقتی هنوز عاشق نشده بودم تنهایی چی کار می کردم؟

...

...

امروز مگسه مرد. طاقتش همین قدر بود. یکی داره در میزنه و اسم منو صدا می کنه. صداش که آشناس. میگن امروز که خورشید بره بر نمی گرده. همه دارن حسابی نگاهش می کنن. خورشید مرده یا ماه؟ میگن خورشید زنه ماه مرده. از کجا فهمیدن؟

میگن یه روز با هم دعواشون شده خورشید با نورش زده یه چشم ماه رو کور کرده. واسه همین ماه یه چشم بیشتر نداره. شما نمی دونین ماه من کجاست؟؟؟؟

...

...

خسته ام. سرمو میذارم رو زانوهام. کاش خورشید دیگه طلوع نکنه...

چرا همیشه خورشید در انتظار ماهه؟

نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin