تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

 

این قلب منه! نصفش واسه هیچکسمه! بقیه اش رو هدیده دادم

 

هیچکس نبود .دوباره شب... سکوت و تنهایی وهم آوری که همیشه همراهش بود و آزارش میداد. تنهای تنها. به آسمان بالای سرش نگاهی انداخت. سیاه سیاه. اما نه... ماه پیدا بود. ستاره ها بی وقفه می درخشیدند و حریسانه زیبایی های خودشان را به نمایش می گذاشتند. بادی وزید. سردی گزنده ای داشت.

هیچکس نبود. از کجا آمده بود؟ هیچ. اسمش چه بود؟ هیچ. چند ساله بود؟ هیچ. ذهن خود را درگیر سوالات بی پایان بی جواب نکرد. خسته بود؟ اصلا خستگی چه بود؟ آرزو کرد می توانست مثل سایر انسان ها باشد. اما صد افسوس که او آفریده شده بود برای متفاوت بودن و متفاوت زیستن. گرسنه بود؟ نمی دانست.

هیچکس نبود. هوهوی جغدی به گوش می رسید از میان درختان انبوه و در هم تنیده. می ترسید. از همه. ماه پشت ابری رفت. تاریکی شب صد چندان شد. صورتش را با دستانش پوشاند و شروع کرد به گریستن. سرد بود و تاریک. هیچ جا را نمی دید. صدای جنبشی در نزدیکی اش همه وجودش را لرزاند.

هیچکس نبود. حتی حیوانی. صدای جغد قطع شده بود و جای خود را به ناله های شبانه رودخانه داده بود. دیگر از آن همه ترس خبری نبود اما هنوز هم آرام و قرار نداشت. سرش را روی سنگی گذاشت و در رویا غوطه ور شد...

می دوید. نمی دانست برای چه اما قدرت ایستادن نداشت. همه جا سیاه بود و مه غلیظی اطراف را پوشانده بود. حتی جلوی پایش دیده نمیشد. هنوز می دوید. به پشت سرش نگاه کرد. درختان به جنب و جوش افتاده بودند. هوا بی نهایت سرد بود. به دره رسید. راهی نداشت. تنفس برایش مشکل بود. به دره نگاهی انداخت. عمیق بود. تصمیمش را گرفت. تاریکی و دیگر هیچ...

باران می بارید. دوباره خواب دیده بود. همان کابوس قدیمی. پرت شدن از دره. نم نم باران به صورتش می خورد و ترس در وجودش جان می داد. هنوز هم تنها بود. هنوز هم زنده بود و هنوز هم باید زندگی می کرد.

کاش در حقیقت هم دره ای بود تا خودش را در اعماق آن گم کند. هیچکس نبود. فکری به خاطرش رسید. خاطره ای در ذهنش جرقه زد. اسمش را با صدای بلند فریاد کرد. آری او هیچکس بود اما هنوز هم هیچکس نبود...

عزیز دلم هیچکس گلم

* یه توجه گنده: من نگفتم هیچکسم دختره اما چون برادر ندارم مجبورم بگم مثل خواهرمه چون طعم تلخ داشتن برادر رو نچشیدم . دیگه نگین خواهرت هاااااا... کلی از دستم شاکی شد.

نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام, مستم
باز می لرزد دلم , دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
و
ابرویم را نریزی دل
ای نخورده مست , لحظه دیدار
نزدیک است

 

 

 

آه... صبر کن. همین جاست. اولین خاطره. یادت هست؟ "سلام" چه زیبا بود کاش باز هم میشد آن روزها بازگردد. کاش باز هم... از بین افکار و ذهنیات آشفته ام بیرون می آیم. امروز حقیقت است و دیروز غوطه ور شدن در رویا. دیروز امروز را ساخته است پس بن امروز خیال است. وای این چه حقیقتی است که راست هست و نیست.

امروز کاری نمی کنیم و فردا به حال دیروز اشک می ریزیم و آه می کشیم. خاطرات از آن دیروز است و باید به فکر امروز باشم اما نمی توانم آنها را دور بیندازم. آخر عاشقشان هستم. عاشق روزهایی که یادت بودم. عاشق لحظه هایی که کنارت بودم و عاشق اشکهایی که برایت بودند. 

صبر کن. اینجاست. امروز همینجاست. میخواهم امروز را بسازم شاید فردایی در پی اش نباشد... شاید نتوانم فردا را ببینم. شاید دیگر طلوع خورشیدی نمانده باشد. میخواهم آباد کنم امروزم را. میخواهم از همین لحظه آغاز کنم. نه... فردا دیر است. امروز هم دیر است اما هنوز هستم و می توانم. هنوز خدا را دارم و تو را.

نه... غصه خوردن تا کی؟ نشستن در گوشه اتاق و اشک ریختن از برای ندیدنت تا کی؟ بس نیست؟ این همه گریستم ، چه شد؟ میخواهم بلند شوم. دستم را بگیر. تنهایم اما می خواهم و می توانم. باید برخیزم کارها بسیار است. نه وقت کم نیست. باید امیدوار بود. کسی چه می داند فردا چه خواهد شد!

دیروزم را نخواسته ساختم. اما می خواهم امروز را به اراده ام بسازم. با دستان خودم. تا فردا را خودم بیابم و منتظر نباشم که بیایی. می دانم می آیی و تا آن روز باید صبر کنم. شاید تو هم دوست نداشته باشی که شبیه آدمهای مرده باشم. امروز وقت آزادی است حتی اگر نتوانم تا اعماق وجودت بال بزنم. آزادم اما آزادی در قفس. مهم نیست چون خواسته ام این نیست. پس مجبورم آماده شوم. آماده ی در آغوش کشیدن تمام رنجها برای رسیدن به هدفم. وقت برایم بسیار است و لی نه تنها برای من بلکه برای همه حتی کسی که امیدی به فردا بودنش نیست.

می توانم و می سازم همان آینده ای را که آرزو دارم و امروزم را شاد می کنم تا هرگز حسرت دیروز را نخورم. چون فایده ای ندارد و این را با همه وجودم حس کرده ام...

 

اينجوري منتظرتم

 

کوها ها ادامه ی تپه ها هستند

و دریاها ادامه ی رودها

و فرداها ادامه امروز

و امروز ادامه دیروز

 

باری دیروز امروز را ساخته است

و امروز فردا را می سازد

پس من دعا می کنم

که دیروز امروزم را خوب ساخته باشم

و امروز فردایم را خوب بسازم.

 

آمین

نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است امروز

روز میلاد

روز تو...

روزی که تو، آغاز شد!

 

 

 

با هفت تا آسمون پر از گلهای یاس و مریم

با صد تا دریا پر از صدف و پولک

با یه قلب پر از عشق که الان تو دستاته

با یه دنیا مهربونی و صداقت

و با همه وجودم

فقط می خوام بهت بگم

عزیز دلم تولدت مبارک!

 

 

 

دوست داشتم شادیهایم را خودم با دستانم تقدیمت کنم

کاش میشد تمام غمهایت را از روی شانه ات بردارم

و با خودم ببرم.

شاید با خاطراتم شاد شوی

و دقایقی را با خوشحالی سپری کنی

و این است همه آرزوی من!

 

 

 

تو ای همیشه مهربان چرا سکوت می کنی؟

لبان تشنه مرا کویر لوت می کنی؟

همیشه غبطه می خورم به حال آن خدای خوب

چرا که در نماز خود بر او قنوت می کنی

مبارک است نازنین تولد دوباره ات

خوشا به حال شمع ها چو غنچه فوت می کنی

دلم خوش است این سکوت علامت رضایت است

برای این به پیش من چنان سکوت می کنی!

 

 

روز وصل دوستداران یاد باد                      یاد باد آن روزگاران یاد باد  

 

 

 

Another year older
And what can I say
Other than I love you
On your special day

Years have past
From when we first met
These have been times
I will never forget

Always remember
That I'm thinking of you
Not just on your birthday
But every other day too

So I wrote you this poem
And give you my heart
To show that you mean the world
To me, every part

 

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
اما فرق رفتن تو با من اين است
كه من شاهد رفتن تو هستم

 

* یکی از عزیزترین دوستانم برگشت پیشم. واقعا خوشحالم.

* من نمی دونم باید چند تا شمع روشن کنم؟؟؟؟؟ اینقدر بسه؟

* میگن وقتی داری شمعها رو فوت می کنی اگه آرزو کنی برآورده میشه...

*مواظب باش چاقو رو تا آخر نبری اینطوری آرزوت برآورده میشه.

*یه هدیه تولد هم برات فرستادم برو ببین.  (صرفا جهت یادگاریه)

*هیچی.... فقط تولدت مبارک!!!

نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

چی میشد اگه یه روز از خواب بیدار شم ببینم به آرزوم رسیدم؟

چی میشد اگه یه روز که از خونه میرم بیرون ببینمش؟

چی میشد اگه همیشه می تونستم کنارش باشم؟

چی میشد اگه دلم اینقدر به طرفش پر نمی کشید؟

چی میشد اگه حداقل میومد تو خوابم تا یه لحظه ببینمش؟

چی میشد اگه آرزوها تو خواب برآورده می شدند؟

چی میشد اگه می تونستم دلمو به همین چیزایی که دارم خوش کنم؟

چی میشد اگه ...

به نظر تو اتفاقی می افتاد اگه گوشه ای از آرزوهای کوچک من برآورده میشد؟

به خدا آسمون به زمین نمی رسید... زمین هم نمی رفت آسمون!

فقط دل من شاد میشد و باور می کردم که هنوز زنده ام.

هنوز وجود دارم

و هنوز بودنم برای کس یا کسانی مهمه.

فکر می کنی یه روز برسه ؟

یه روز برسه که من به این نوشته ها و به افکارم بخندم؟

آرزو می کنم یک روز قبل از چنین روزی بمیرم...

 

تنها آرزوم اینه که سلامت باشی و پر از آرزو... آرزوهایی که بهشون می رسی. من از خدا همین رو می خوام!

باز من ماندم و تنهايي و اشكي گرم و يك قلم !
غم ، همدم ديرين من ، در ميان چشمانم حلقه ميزند و خطوط پيشاني ام را به يكديگر نزديكتر ميكند ولي نميگذارم ورق سفيد دفترم را نمناك كند !
آه ، امروز همه چيز براي اشك ريختن براي تو مهياست .
دست به قلم كه شدم ، شنيدم كه ميخواند :
بارون رو قلب شيشه ها ، هي جا ميذاره رد پا
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتي بي صدا
هنوز وقتي بارون ميآد ، دلم عشق تو رو ميخواد
ميگم به هر قطره بارون ، بگين به ديدنم بياد
و بعد ، موسيقي باران عشق بود كه مينواخت و اين قلب من بود كه ميسوخت و همه چيز را در ذهنم به يكديگر ميدوخت !
و زنگ ساعتم كار را تمام كرد !
زنگي كه تنظيمش كرده بودم تا يادآورم باشد .
يادآور آن لحظه هاي زيبايي كه در راه بودند .
يادآور آن لحظه هايي كه ... ، آن لحظه هايي كه توصيفي برايشان نتوان كرد !
و شنيدن صداي دلرباي تو چقدر دلكش و زيباست .
انديشه تو ، تخيل را در ذهنم به بار مينشاند و من مست ميشوم از اين رهگذر !
از اين رهگذر كه خيال وهم انگيزت را در جان ميپرورم !
ولي به خود مي آيم !
من مانده ام و دفتري خيس و خطوطي در هم كه دلنوشته هايي از بغض غم آلودم را بر دوش ميكشد !
آه ، وقتي كه برايت اشك ريختم ، چگونه در خود شكستم .
به ستاره ها خيره شدم و اشك ريختم .
صداي هق هق گلويم را شنيدم و شنيدم صداي ترك هاي قلبم را !
آه ، تو نبودي كه ببيني چگونه در جان خود ميپيچم و ميسوزم و ميگريم !
به نفس نفس هاي دل عاشقم سوگند ، آنقدر گريسته ام كه صورتم ديگر تاب اشكهاي گرمم را ندارد !
بايد اشكم را تند پاك كنم تا سوزش صورتم مرا از خيال مه آلودت جدا نكند !
روزم را با اندوه به پايان ميبرم و مينويسم برايت تا يادگاري باشد از لحظه هاي پر تب و تابم !
تايادگاري باشد از درد دستانم كه هميشه يادگاربغضي بوده كه فرو      خورده ام !
امروز همه را مينگريستم ولي آنچه را كه ميخواستم ، نميديدم !
چهره معصوم و دلبرانه ات را ميان گونه هاي همه آناني جستجو كردم كه نگاهم ميكردند و ميگذشتند !
ولي هيچيك آني نبودند كه آنه من باشند !
چه بگويم از شبي كه در اندوهي بگذرد از فراق .
و نباشد خيال وصالي تا مرهمي باشد براي سيل سرشكي كه درمينوردد همه بنيان وجودم را !
و چه بگويم از لحظه اي كه آخرين شعله هاي اميد قلبم سرد شد و فروخفت .
و صبرم را ديدم كه دستي بر شانه ام كشيد و گفت برو ، ديگر نخواهد آمد !
و ديدم فروريختن تصور قدمهاي نازنينت كه نزديك و نرديك تر ميشوند تا تو را در آغوش من بيفكنند !
ولي لرزش زانوانم راست ميگفت !
تصور آمدنت ديگر محال بود و من بايد ميرفتم !
ولي چگونه ؟!
چگونه ميشايد از جايي گذشت كه تو را ميبايد ديد ؟!
چگونه شايسته است و بايسته ، گذشتن از آن خياباني كه ديگر يادگار توست ؟!
و ميگذرم ...
ولي گل سرخي را چه كنم كه در دستانم ميلرزد و شرمنده نگاه خيره ام به انتهاي يك كوچه است ؟!
با او چه كنم ؟!
به يادت ، در همين جا بيفكنم تا يادگاري باشد از عشق ؟!
يا با خود همراه كنم و صورتم را بر تيغ هايش بگذارم و خون بگريم ؟!
تحمل جدايي اش را كه ندارم چون يادگاري است از تو !
پس با خود مي آورمش !
راستي ، ميخواهي ببيني اش ؟
ميخواهي سرخي اش را به تماشا بنشيني ؟
پس ببین و خوب ببین تا نامم را هم ببینی بر آن برگه های زیرین .
آري ، سرخي اش را ببين تا تو را يادآور سرخي چشمانم باشد و مرا تصور سرخي گونه هايت !
ولي نه سرخي او ، نه چشمهاي من و نه گونه هاي تو ، مرا به ماندن نميخوانند !
و من بايد بروم !
و چه زيباست شرح اين لحظه كه گفت : ميروم و ميميرم و مي آسايم ، از عشق !
و من بي اعتنا به دستان لرزان قلبم كه ميخواست پاهايم را ببندد تا بمانند ، رفتم !
هنوز چنگ زدن قلبم را به پنجره اي كه از آن دور ميشدم ، احساس ميكنم !
وه ، كه تصور آن لحظه هم ديوارهاي قلبم را در هم ميفشرد و روح ناآرامم را در خود ميفسرد !
ميداني كه فرصت چنداني ندارم !
فرصتي براي درآغوش كشيدن و بوييدن و بوسيدنت !
فرصتي براي در دست گرفتن دستهاي گرم و صميمانه ات !
و فرصتي براي زندگي !
تو باش و بجاي من و با خاطرات من زندگي كن !
به خاطر همه خاطرات زيبايي كه در كنار هم بوديم ، زندگي كن !
به خاطر دلهره اولين بوسه داغ و آرامي كه بر گونه هاي سرخت به يادگار گذاشتم ، زندگي كن !
تو را حتما به آخرين جشن تولدم دعوت خواهم كرد !
با خودت برايم دسته گلي بياور !
سرخ سرخ !
سرخ تر از چشمانم ، اگر يافتي !
و در آن هنگامه ، من هديه تولد هستم !
آري ، من خود هديه اين جشن خواهم بود !
و كيست كه مرا هديه دهد ؟
كداميك از شما مرا هديه خواهيد داد ؟
كداميك مرا هديه خواهيد داد به خاك ؟!!
آري ، در آخرين جشن تولدم ، مرا به خاك هديه خواهند داد !
و من آخرین جشن تولدم را به افتخار تو ، زیر خاک میگیرم !
و من منتظرم !
منتظر قدمهاي نازنينت كه شايد بيايي !
بيا و ببين و بايست بر خاكي كه چشمان خونين و هق هق قلبم را براي هميشه در خود پنهان خواهد كرد !
بيا تا از روزنه تابوت ، ببينمت و عطر گل سرخ را ببويم که چه خوش گفت :
قربان وفاتم ، به وفاتم گذري كن !        

میدانی آخرین جمله دلنوشته ام بر یک برگ خیس و مرطوب از اشک چشمم چیست ؟
میخواهی بدانی ؟

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin