تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

You don't know
You can't see
What really goes on
Inside of me
My eyes shield
How I feel inside
You don't know
How much I've cried
My mouth restricts
What I'd really say
And make you think
I'm perfectly okay
I know you tried
You mean well
But I have things
I'd never tell
To truly laugh
To really smile
Is something I haven't
Done in a while
You'll never know
How I really feel
I don't know how long
It will take to heal.
Just know that
I still love you
After everything
That I've been through
.
You'll never see
Inside my mind
I'm protecting you
From what you'd find.
I protect you because
I love you so

This is my pain

You'll never know 

 

 

خواستم شعر تو را معنا کنم اما نشد

در میانش یک غلط پیدا کنم اما نشد

خواستم آنجا که از عشق خودت حرفی زدی

جای او اسم خودم را جا کنم اما نشد

خواستم خطی کشم بر روی اسم عشق تو

تا که او را از سر خود وا کنم اما نشد

خواستم تا نزد افراد اهالی خودت

قصه عشق تو را رسوا کنم اما نشد

خواستم شعری نویسم در جواب شعر تو

تا که شاید در دلت جا وا کنم اما نشد

خواستم دیوارهای بینمان را بشکنم

تا دل چون قطره را دریا کنم اما نشد

خواستم تا بار دیگر با تو از یک، دو شوم

این من بی یار را یک "ما" کنم اما نشد

خواستم آنطور که خود میخواستی با جمله ای

دفتر شعر تو را امضا کنم اما نشد

خواستم وقتی که از یارت ز من پرسیده ای

پاسخم را پر ز صد اما کنم اما نشد

نازنین غمگین مشو از گفتن این شعر من

           خواستم شعر تو را زیبا کنم اما نشد

 

             

 

 

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

 

سال پیش توی همین روزها، دختری از تبار خیال، دختری که در گرمای هوای تابستان دنبال دانه های سرد برف می گشت، دختری که عاشق زمستان بود، آمد.

آمد و ساخت این زمستانخانه را تا دانه های برفش مرهمی شوند بر آتشی که نمی دانست دلش را خواهد سوزاند. آن روزها هنوز طعم سوختن را نچشیده بود اما هرم گرمایش را حس می کرد و البته گرمایی لذتبخش.

آمد و ساخت این یادآور زمستان را. نمی دانست که این ورود زندگیش را از مسیر یکنواخت بیرون می آورد. ورودی که خارج کرد.

آمد و آشنا شد با کسانی که حرفهای زیبا می زدند و زیبایی را تجربه کرد. از دوستی و محبت گفتند، طعم شیرین دوست داشتن را مزه کرد. و شناخت کسی را دوستش داشت.

آمد و نوشت از همه چیز. عشقش را بروز نمی داد و مبهم در نوشته هایش گاهی از آن یادآور می شد، اما به ندرت اما بعدها صریح تر شد و مستقیم می خواندش.

تا اینکه امروز رسید. بدون فکر وقتی به نوشته های قدیمیش، به دانه های برف آب شده اش نگاهی می انداخت رد پای خاطره هایی را می دید که فراموش کرده بود. خاطراتی که تنها از آن خودش بود.

تازگی ها نوشته هایش رنگ و بوی غم گرفته بود. از حرف حرف کلماتش ناامیدی و دلتنگی حس می شد. نمی خواست اینگونه بنویسد اما ناحودآگاه قلم می لغزید و می نوشت.

اما حالا می خواهد دلتنگی هایش را در دفترش بنویسد، نه در زمستانش. دوست دارد تنها خودش با دلتنگی ها غصه بخورد و بر متن ها بگرید. شاید هم می خواهد گول بزند، خودش و بقیه را. چون خودش می خواست. خودش نه، خودی که زمستانش از آن بود. گرمای سرد روزهایش برای او بود. خواست که ننویسد اما بنویسد. حرفهایش عجیب است؟ من که عادت کردم.

دختر زمستان آمد تا دنبال زمستان باشد. نه مثل همه زمستان ها پر از برف و یخ. زمستانی که شیرین تر از هر بهاری بود ، یک روز قبل از نیمه ی تابستان.

زمستانِ مردادیِ تابستانم.

 

زمستانخانه ام یکساله شد. تولدش مبارک.

 

 

 

 

 

 

نگاه كن. اين همونيه كه همه‌تون توي سرم فرو مي‌كنيد دوره. كه نمي‌شه باهاش حرف زد، كه با هيچ‌كس حرف نمي‌زنه.

ببين. باهام حرف زد.

به زبون خودم. با واژه‌هاي خودم.

بهم گفت:‌ مي‌دونم بعضي وقتها دلتنگ مي‌شي، مي‌دونم گاهي تحملت تموم مي‌شه. اما ياد من باش تا وقتش برسه.

نگاه كن. خودش بود. بدون واسطه. نه فرشته و جن و پري فرستاده، نه امام و پيامبر. خودِ خودشه.

تا من ِ حقير اومده پايين، دستاشو روي شونه‌هاي لرزان از اشكم گذاشته و داره باهام حرف مي‌زنه.

از خجالت سرم رو زير انداختم و روم نشد ازش بپرسم اون وقت رو زودتر برسون. خيلي زود.

 

 

 

به دلیلی که الان نمیشه توضیحش بدم

نمی تونم برای روز مادر یه پست جداگانه بنویسم

پس همین جا به همه مادرها این روز رو تبریک میگم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin