دختر زمستونی
رقص برگ های زرد بعضی وقت ها فکر می کنم زندگی می کنم برات کنارم نشستی، ولی من احساس میکنم خیلی از من دوری. نگاهت جای ديگه است.دور،ِ دور، خیلی دورتر از من. دلم برات تنگ شده دلم میخواد برام حرف بزنی،دلم میخواد از صدای گرمت، تمام وجودم را پر کنم. اما تو سکوت کردی.چشمات غمگین، نگاهت مهربان، ولی خسته و نگرانه.
بعضی وقت ها فکر می کنم چیزی نیست بخونم برات
چون تو کوچه بی کسی پرنده پر نمی زنه
تو غربت تلخ صدام، کسی به در نمی زنه
هر کسی که منو دیده میگه که دیوونه شدم
برا فراموش کردنت اسیر میخونه شدم
تا دلم رو غم می گیره گریه میاد روی چشمام
نمیشه که چیزی بگم لرزه میفته به صدام
دیگه چشمام نمی خوان که به هیشکی اعتنا کنند
دیگه لبهام نمی خوان که هر کسی رو صدا کنند
دوست دارم تنها باشم و یه گوشه تنه بشینم
به خودم زل بزنم و گذشته هام رو ببینم
تو سال های حروم شده چیزی نیست گریه ام بندازه
شیطان وجودم رو گرفت دستم رو بگیر دوباره
رقص من و تو هست مثل رقص برگ های زرد
دلم تنگه برات، دوای شب، توی هوای سرد
یادگاری گذاشتی تو برای من، حرف های من
شب های من، برای من، می سازند شعرهای منو
چشم های تو آرامش رو به من میده
چشم های تو به من میگه تو دوستم نداری دیگه
چشم های تو چه معصومند، تو چشمات می دیدم غمو
مست و خراب تو شدم وقتی چشم های تو دیدن منو
کاش که فرصت داشتم تا که روی لبت، لب بذارم
آره فکر می کنم هنوز عاشقونه دوستت دارم
دوستت دارم، هنوز برای تو من می میرم
قلب من تاپ تاپ میزنه وقتی دستات رو می گیرم
منو ببخش، ببخش اگه دوست بدی بودم
کاش من اون چیزی که تو ازش حرف میزدی بودم
از هم سفر بکنیم رو بهت گفته بودم ولی
نمی دونم من چرا که تو هنوز تو قلب منی
ورق سیاه تنها میون برگ های زرد و
منم میرم از پیش تو با یه دنیا پر درد و "میگم"
رقص من و تو هست مثل رقص برگ های زرد
دلم تنگه برات، دوای شب، توی هوای سرد
یادگاری گذاشتی تو برای من، حرف های من
شب های من، برای من، می سازند شعرهای منو
دیگه هیچ حسی ندارم تا بازم شعر بنویسم
تا بخونم برای تو با چشمهای سرد و خیسم
دیگه هیچ حسی ندارم که بگم برات می میرم
که بگم تا دنیا، دنیاست دستهای تو رو می گیرم
دیگه هیچ حسی ندارم تا لالایی باز بخونم
دیگه حتی نمی تونم تو رو از خودم بدونم
دیگه هیچ حسی ندارم که به تو خیره بمونم
دیگه هیچ وقت نمی تونم هم صدا با تو بخونم
دردی که توی دلمه دیگه مداوا نمیشه
دلی که از غصه گرفت با خنده هات وا نمیشه
میفهمم نازنینم، تمام آنچه را که نمیگی از چشمات میخونم. تو را که آشفته میبینم،دل من هم میگيره قلبم مثل قلب کبوتری وحشت زده با شدت میزنه.دستم را رو سینم میذارم.نمیخوام تو بفهمی که چه حال خرابی دارم.دلم میخواد بدوم،دور بشم تا تو انقدر عذاب نکشی. ولی از جام تکان نمیخورم.انقدر با ناخنهام کف دستم را فشار دادم که تمامش کبود شده.
دلم میخواد فرياد بزنم و بگم که دیگه بسه. برو و دیگر حتی پشت سرت رو هم نگاه نکن.دلم میخواد فرار کنم، بمیرم.
برو نازنینم، برو و زندگی کن، تو که میخوای بری پس بیشتر از این آزارم نده. برو و بذار سعی کنم فراموشت کنم.
دارم هذیان میگم؟ تب دارم انگار! نمیدونم، نمیدونم، نمیدونم. فقط از اینهمه ترس، از این اضطراب کشنده خسته شدم.
هرروز که بیدار میشم به خودم میگم یعنی امروز آخرین روزيه که تو هستی؟ هرروز و هر شب این ترس روحم را آزار میده. و من دیگه توانش رو ندارم.بفهم نازنینم. بفهم که نمیخوام اینطور دوستم داشته باشی.
من بچه نیستم،من میفهمم،من نگاههای تورا میفهمم، سکوت تو را میفهمم،مهربانی تو را میفهمم،حرفهای تو را میفهمم.ولی ای کاش نمیفهمیدم،ای کاش نمیدیدم و ای کاش نمیشنیدم، ای کاش همان روزهای تلخ همه چیز تمام شده بود. ای کاش مرده بودم، دیگر نه تو مرا میشناختی نه من تو را.
اون وقت دیگه لازم نبود فکر کنی اشتباه کردی.لازم نبود عذاب وجدان داشته باشی.لازم نبود بین سه راهی عقل و دل و وجدان گیر کنی.خدایا من چي كار كردم که باید انقدر عذاب بکشم؟به کدوم گناه منو تو اين آتش میسوزونی؟اینهمه درد برای من بس نیست؟مگه دل کوچیک من به كي ظلم کرده ،که اینجور باید تقاص گناه نکرده را پس بده؟
من خسته ام،از زندگی کردن خسته،از دست دل دیوونه، خسته .دلم میخواد بمیرم.میتونی این را بفهمی؟ فقط دلم میخواد بمیرم...
| Design By : Night Skin |

