تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

 

 

دیشب وقتی داشتم تو آسمون ستاره ها رو می دیدم، یه شهابسنگ از جلوی چشمهام گذشت. یاد حرف یه نفر افتادم که می گفت وقتی شهاب دیدی آرزو کن.

یه چیزی تو دلم بود که هیچکس نمی دونست... یادم نمیاد آرزو کردم یا نه ولی...

 

شهاب اولش یه تیکه سنگ کوچیکه که وقتی وارد جو میشه تولید نور میکنه. اون سنگهایی که کوچکترند نورشون که تموم میشه و می سوزند دیگه چیزی ازشون باقی نمی مونه ولی اونهایی که بزرگترند وقتی می سوزند سنگی که ازشون مونده رو زمین می افته و یه گودال ایجاد می کنه، حالا هر چی بزرگتر باشه گودالی که درست میشه بزرگتره ... .

 

ناخودآگاه یاد آدمها افتادم. اول که متولد میشن، یه آدمه معمولی هستند... وقتی وارد یه دوره سنی میشن عاشق میشن. عشق هم یه نوری تولید می کنه اگه دقت کنی می بینیش... اگه عشقشون زودگذر باشه تا نورش تموم بشه انگار نه انگار که یه روز عاشق بودن. البته اون عشق نیست شاید بشه بهش گفت هوس... ولی هر چی عشقش بزرگتر باشه با اینکه شاید نورش ضعیف بشه ولی تموم نمیشه، می افته تو قلبش. حالا هر چی بزرگتر خرابیش بیشتر...

 

وقتی شهابسنگ رفت، یه نگاه به آسمون دل خودم کردم تا ببینم چند تا شهاب شکستنش... تاریک بود خوب ندیدم.

یادم افتاد وقتی شهابسنگ رد میشد تو یه رویا بودم... رویامو با آرزویی که توش داشتم تکرار کردم...

آرزوم تو بودی!

 

 

 

سه شنبه ها

 

عزیزم یادت میاد سه شنبه ها

پا به پای هم می رفتیم تا کجا

کوچه های خلوت رو یادت میاد

اون همه صداقت رو یادت میاد

عزیزم یادت میاد که گریه هات

چه جوری آتش به جون من میزد

نمی شد بهت بگم دوست دارم

تا می خواستم زبونم بند میومد

کوچه های خلوت رو قدم زدن

توی هفته های تلخ و بی صدا

حالا روزا همشون سه شنبه اند

لعنت خدا به این سه شنبه ها

توی هفته های بی نام و نشون

روز دیوونگی ها سه شنبه بود

با خودم میگفتم ای کاش، کاش

همه روزای خدا سه شنبه بود

 

 

نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

 

اولین روز که چشمامو باز کردم دیدم یکی کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه می کرد. بهش گفتم: تو کی هستی؟

گفت: من پیشت می مونم ولی بهت نمیگم که کی هستم.

گفتم: تا همیشه پیشم می مونی؟

گفت:آره.

گفتم: واسه چی؟

گفت: من فقط پیشت می مونم ولی کاری برات نمی کنم.

منم گریه کردم. اومد اشکامو پاک کرد.

گفت:هنوز گریه نکن.

گفتم: واسه چی؟

گفت: هنوز وقتش نرسیده.

منم بیشتر گریه کردم، مامانم اومد و منو بغل کرد.

اون گفت: می دونی این کیه؟

گفتم: نه.

گفت: این مادرته.

گفتم: مادر چیه؟

گفت: مادر دلسوزترین فرد دنیاست، خیلی هم دوست داشتنیه.

گفتم: باهام بازی می کنه؟

گفت: آره.

گفتم: من مادرمو بیشتر از تو دوست دارم.

گفت: ولی...

گفتم: ولی چی؟

گفت: اون تو رو تنها میذاره.

گفتم: نه، اون منو دوست داره تنهام نمیذاره.

گفت: تنهات میذاره.

منم دوباره گریه کردم. دیدم یکی اومد دست رو سرم کشید.

اون گفت: این رو می شناسی؟

گفتم: نه.

گفت این پدرته.

گفتم: پدر؟

گفت:آره.

گفتم: پدر کیه؟

گفت: پدر مهربون ترین فرد دنیاست، خیلی هم دوستت داره.

گفتم: باهام بازی می کنه؟

گفت: آره، ولی آخر تنهات میذاره.

گفتم: تو دروغ میگی اون منو دوست داره.

دیدم یکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و به اونها بوسه زد.

گفت: می دونی این کیه؟

گفتم: نه.

گفت: این خواهرته، همراز،همدرد،همبازی.

گفتم: این پیشم می مونه؟

گفت: نه، اینم تنهات میذاره.

گفتم: آخه چرا؟ اون که منو دوست داره...

گفت:همه دوستت دارن، اما فقط من پیشت می مونم و تنهات نمیذارم.

گفتم:نه.

اما دیدم یکی اومد بغلم کرد و باهام بازی کرد.

گفت: میدونی این کیه؟

گفتم: این همونیه که منو تنها نمیذاره؟

گفت: نه، اونم تو رو تنها میذاره.

گفتم: این حقیقت نداره.

گفت: اون برادرته، دوستت داره ولی بهش دل نبند.

گفتم: چرا؟

گفت اون هم تنهات میذاره.

بعد روزها گذشت، سالها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدمهای دیگری آشنا شدم.

ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها میذارن...

تا روزی که...

داشتم قدم می زدم دیدم یکی داره بهم نگاه می کنه اول بهش توجه نکردم و رفتم.

روز بعد وقتی از اونجا گذشتم دیدم دوباره ایستاده و به من خیره شده،

منم اهمیتی بهش ندادم و سریع از اونجا گذشتم.

روزها گذشت و اون همینجور می ایستاد و به من خیره میشد.

وقتی اون رو می دیدم همیشه بهم لبخند میزد و یه شاخه گل تو دستش بود.

یه روز که داشتم از اونجا میگذشتم دیدم یکی اومد جلوم ایستاد

و شاخه گلی به طرفم گرفت وقتی نگاش کردم دیدم خودشه

همونی که همیشه منتظرم بود... به چشماش نگاه کردم

خودشو آورد جلوتر و بهم گفت: دوستت دارم...

دیدم یکی بهم گفت: تنهات میذاره.

آره خودش بود اونی که همیشه باهام بود و می گفت تنهام نمیذاره.

گفتم: اون که دوستم داره.

گفت: این دلیل موندن نیست.

منم گل رو از اون گرفتم.

هر روز منتظرم با یک گل سرخ به درختی تکیه می کرد.

کم کم معنی عشق رو فهمیدم، آره من عاشق شده بودم.

اما من از جدایی می ترسیدم، خیلی...

روزی رسید که دیدم کنار درخت کسی نیست اما یه نامه و یه گل اونجا بود.

وقتی نامه رو باز کردم فقط نوشته بود تو تنها ترینی

به خیابون نگاهی کردم خودش بود اما دستاش تو دستای یکی دیگه...

توی همون لحظه یکی دست روی شونه هام گذاشت.

گفت: دیدی گفتم با تو نمیمونه.

بغض گلوم رو گرفته بود و به آرامی گریه می کردم.

گفتم: تو که تنهام نذاشتی.

گفت: آره من تنها کسی هستم که هیچکس رو تنها نمیذارم.

گفتم: تو کی هستی؟

گفت: غم.

گفتم: غم؟

گفت: آره، همونی که همیشه پیشت می مونه.

اشکامو پاک کردم و رفتم جایی که هیچکس منو پیدا نکنه.

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود...

 

 

 

دل شيشه اي

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

چون زخمه هاي خسته يك چنگ مي شود

وقتي كه عشق ، رنگ سياهي به تن كند

گويي تمام خاطره ها رنگ مي شود

روزي كه عشق، ارث تو را بخش مي كند

سهم من خراب ، فقط مرگ مي شود

با سِحر خود دو چشم مرا خواب كرده اي

چشمي كه با طلسم تو در جنگ مي شود

روزي دلم به پيش نگاه تو بشكند

چون شيشه اي اسير دل سنگ مي شود

از آن زمان كه قلب مرا كوچ داده اي

گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود

 

نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت توسط دختر زمستونی| |

 

 

 

 

 

85 رفت... بالاخره این سال هم تمام شد با همه خاطراتش... عجب سالی بود، هیچگاه گمان نمی بردم اینگونه به پایان رسد... چه روزهایی را گذراندم... چه شب هایی که در انتظار روز بعد پلکهایم به هم نرسید... با چه کسانی آشنا شدم... .

بهار زیبایی بود، با من که مهربان بود... آن روزها هنوز طعم تلخ زندگی را نچشیده بودم... باورم نمی شود در طول یک سال این همه عوض شده باشم... پایان بهار و آغاز خاطرات... چه تابستانی داشتم... به راستی که دل انگیزترین تابستان زندگیم بود... پر بود از خاطره، آن هم چه خاطراتی! همه شیرین و دوست داشتنی... پاییز و اولین رگه های سرما... با وزش بادهایی که نرم نرمک  بوی سرما می داد سرمای زندگیم آغاز می شد... آه... کاش پاییزم را اینگونه به پایان نمی بردم... و زمستان... واقعا که سرد سرد بود... خوب شروع شد و بد به پایان رسید، کاش... .

بهارم قشنگ بود... تابستانم گرم و عاشقانه بود... پاییزم برگ ریزان بود و زمستانم سرد و یخبندان... .

هنوز درست نمی دانم سال خوبی داشتم یا بد... با اینکه زمستانی داشتم که آرزو میکنم هیچگاه دوباره تکرار نشود اما آن هم با همه سرمایش چیزهایی را به من آموخت و کسانی را سر راهم قرار داد تا راهنمایم باشند و انسانهایی را نشان داد که واقعا دوستشان دارم... زمستان هم شیرین بود...86 آمد... عید همگی مبارک!!

 

  

                       در دیده به جای خواب آبست مرا

                                     زیرا که دیدنت شتاب است مرا

                       گویند بخواب، تا به خوابش بینی

                                        ای بیخبران چه جای خوابست مرا

 

 

خسته ام از همه کس و هیچکس... از همه چیز و هیچ چیز

بغضی است هر چه رهایش می کنم نمی رود...

گویی که نشستن در فقسه سینه ام عادت روزانه اش شده!!

یک دنیا حرف برای گفتن دارم

اما هیچ حرفی برای زدن ندارم... دارم خفه می شوم

به پشت سرم نگاه می کنم... تنها نیستم

آنان دوستند یا دشمن؟ دیوانه می شوم... علاجی نیست!!

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 3 فروردین1386ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin