تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

مي‌خواهم عاشق باشم و عاشق بمانم 
من از بلنداي قله فراموش شدگان با شما سخن مي‌گويم. با من بگوييد عشق چه رنگي است؟ عشق را به من بياموزيد. دوست دارم بدانم اين واژه‌اي که کتابهاي قصه شما را پر کرده است، رازش در چيست؟

هان! اي مردم عصر يخي، مي‌گوييد که عشق از جنس بلور است. مثل دانه‌هاي کريستال شفاف و زيباست. شايد منظور شما همان قطره‌هاي اشکي است که هنگام جدايي دو دوست بر گونه‌هايشان جاري مي‌شود.
مي‌گفتيد عشق محکم و پايدار است. شايد از قلبهاي آهنيني سخن مي‌گوييد که امروزه همه جا پر شده است. قلبهاي محکمي که حتي ديگر صداي شکستنها را نمي‌شنوند.
عشق را هميشه به آتش تشبيه مي‌کرديد، منظور شما گرماي جانبخش آتش در شبهاي تار زمستان بود، يا از شعله‌هاي حيله که خانمان عاشق را مي‌سوزاند مي‌گفتيد.
مي‌خواهم بدانم وقتي از عشق سخن مي‌گوييد اين نقابي که به چهره‌تان مي‌زنيد براي چيست؟ شايد عشق از پشت اين نقاب زيباتر و دوست داشتني تر مي‌شود. کاش مي‌دانستم!! ابهام اين واژه را از ذهن من برداريد.
وقتي سخن ا زعشق به ميان مي‌آيد عکس يک قلب مي‌کشيد، اين همان قلبي است که روزهاي سخت جدايي بايد بشکند، يا منظور شما نزديکي دو دل است؟
من کتابهاي شما را خوانده‌ام، داستانهاي قشنگي که از دلدادگي نوشته‌ايد اما مي‌خواهم بدانم وقتي از کتاب بيرون مي‌آيم، عشق را کجا بايد جستجو کنم. با من سخن بگوييد، عشق کجاست؟ و چگونه است؟
مي‌خواهم عاشق باشم و عاشق بمانم.

  

زندگی... دوراهی... یک دوراهی بین عقل و دل...یک دوراهی که قبلا هم تکرار شده... اون روز دلم رو انتخاب کردم و نتیجه اش رو هم دیدم... حالا هم می دونم راه درست کدومه... اما میترسم، میترسم رو دلم پا بذارم...

یه مهربون بهم میگفت دختر به عقلت رجوع کن، یه اشتباه رو دو بار تکرار نکن، دیدی عاقبت دلت چی شد... آره، من بیشتر از هر کسی می دونم چی سرم اومد... تک تک اعضای بدنم عقل رو انتخاب کردند... اما یه چیزی تو سینه ام هنوز مردده... تا اون هم جواب نده منم مرددم...

آهای مهربون... چی میگی؟می خواستم این حرفها رو فقط به تو بگم اما طاقت نیاوردم... کمکم کن... می دونم راه درستم چیه... می دونم اما نمی تونم... حاضرم بدون قلبم بمیرم اما هیچوقت اون رو ازش پس نگیرم...

سخته... هر کاری می کنم نمی تونم بهش بگم... نمی تونم بگم به خاطر خودمون میخوام ازت بگذرم... آهای مهربون... کمک!!!

گل من... کمک!!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت توسط دختر زمستونی| |

 اینبار با قلبی عاشق، عاشق تو ... گونه هایم  تر می شوند . مثل گونه های تو ...تویی که در غربت برایم گریستی و منی که هرگز نتوانستم به تو بگویم که بی نهایت ... بی نهایت... دوستت می دارم ... منی که هر لحظه را با یاد تو آغاز می کنم.... شوق رسیدن زمزمه ی شکست فاصله ها... خرد شدن ناتوانی ها، دیوانه کردن تقدیر، تقدیر من و تو...

صدایی می آید اکنون ... سکوتی دلگیر... دخترکی دلتنگ ... این اشک ها هستند که دامان مرا غرق در نیاز کرده اند ... نیاز به تو ... در باز می شود ...فرشته ای از جنس نور... نگاهی می اندازد ... چشمانم خیره به در مانده ... و درمانده از عظمت چشمان تو ... نگاه آسمانیت ... هنوز نامه هایت را می خوانم ... کنارم می نشینی ... دست به صورتم می کشی. اشک هایم را با دستان مهربانت پاک می کنی... دوباره سکوت... آرام... آرام... به سویت می آیم... نامت را لرزان صدا می زنم...

دوستت دارم گلم 

 

 

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرورعشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد . 

 

فریدون مشیری

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت توسط دختر زمستونی| |

 

برگی از درخت آرام می افتد ... نیمه شب است... به صدای افتادنش گوش کن ... به وحشت و سکوت ، به سردی هوا ،صدای نفس های باد، لرزش وجود من ...! صدای پای خدا می آید ... عظمتش را به وحشت، نظاره مینشینم . به خودم میخندم! ناتوان و کوچک . دلم میخواهد در حیاط خانه مان بمانم ... حیف ! حیف که پدر بیدار است ! همسایه خواب . سکوت نیمه شبان مرا دیوانه میکند همچون یاد تو ... دلم میخواهد در این فضا آتشی برپا کنم ، بساطی از تنهایی بگسترانم ... سفره عشق ... سکوت... گوش کن ! شاخه ها باز می لرزند ... برگی دیگر... شب ! کویر چشمان خراب تو ... به آسمان بالای سر می نگرم ... گویی هر شب در آسمان تو را می جویم ... میان ستاره ها ... باران می بارد ... غروب دلگیر است ! بی خبرم ... از تو ... خیالت با من بازی میکند و خوابت هر شب بی تاب ... این روزها . . .

 

نگاهی به آسمان ... شانه به شانه عشق... دست در دستان انتظار... استواری وتردید... خستگی... امید... و قلبی که برای تو در حال تپیدن است... واندوه این فاصله ها که عاقبت مرا خواهد کشت...خنده های پنهانی... بوسه های روحانی...آغوش پاک عشق...

دلدارم  می خندد...

 

  

زندگي يک پل است , يک پل بين تولد و ابديت .....

 

  در برابر ديار ناشناخته ي قبل از تولد و دنياي تاريک و نامفهوم مرگ , همه ي هستي قابل لمس ما آدم ها يک لحظه است . براي يک لحظه روي پل زندگي قرار مي گيريم ... بازي مي کنيم , مي خنديم , عاشق مي شويم و شکست مي خوريم يا پيروز مي شويم  و سرانجام با کوله باري از آرزوهاي فروخفته از پل مي گذريم و در ابديت محو مي شويم . از پشت سرمان , از ديار قبل از تولد هيچ نمي دانيم , در آن سوي پل همه چيز در ابر و مه پيچيده شده , تنها چيزي که مي بينيم همين پل است .

 

 افسوس که اجازه نداريم دوباره پل را طي کنيم ...

 

                                                            هرگز ... !

 

 

آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند فقط به روز تولد خود بسنده نمی کنند امید وارم تو هم از همان ها باشی شب تولد تو همه شبهاست!

بارالهی برای من تقدیری مقدر فرما که آنچه را تو زود می خواهی ... دیر نخواهم  و آنچه را تو دیر می خواهی ... زود نخواهم ...

امروز 15 ساله شدم !

raha

نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت توسط دختر زمستونی| |

 

از روز اول هیچکس زبان نداشت. تو حرفهای قشنگی برای گفتن به من داشتی. خدا هم به تو زبان داد تا با اون مرا اسیر خودت کنی. به بقیه آدمها هم برای این زبان داد، تا سرنوشت من را برای هم تعریف کنند.

از روز اول هیچکس گوش نداشت. تو به من حرفهای قشنگی می زدی. خدا هم دلش نیامد من حرفهای تو را نشنوم و به من گوش داد، و برای اینکه بقیه مردم بتوانند حرفهای قشنگ تو را یاد بگیرند و به هم بزنند، به همه گوش داد.

از روز اول هیچکس لب نداشت. و من اولین تشنه بوسیدنت بودم. خدا به من لب داد تا بتوانم  تو را ببوسم، ولی تو...؛ به بقیه هم برای این لب داد تا بفهمند شبهایی که بدون بوسه های از صمیم قلبت به خواب می رفتم چقدر بی قرار بودم.

از روز اول هیچکس چشم نداشت. تو من را تنها گذاشتی. خدا هم برای اینکه بتوانم خودم را خالی کنم، به من چشم داد تا گریه کنم. به بقیه مردم هم برای این چشم داد تا به حال من بگریند.

از روز اول هیچکس قلب نداشت. من چیزی برای اهدا به تو نداشتم. خدا هم به من قلب داد و گفت این بهترین چیزیست که می توانی به کسی هدیه بدهی. قلبم را به تو دادم. به بقیه آدمها هم برای این قلب داد، تا بدانند من چه چیز با ارزشی را به تو دادم.

از روز اول دست هیچکس از آرنج خم نمیشد. از روزی که به تو گفتم بگذار دستت را بگیرم و تو دستم را پس زدی، دستم از وسط شکست. خدا هم برای اینکه این بلایی که سرم آوردی سر بقیه مردم نیاید، دست همه را از آرنج خم کرد.

از روز اول همه همدیگر رو دوست داشتند و خدا هم برای این جدایی را آفرید تا همه، عاشق یکدیگر نباشند و گاهی هم روی دل خود پا بگذارند و بگویند "نه تا همین حد کافیست"

 

گاهی برای آرامش معشوقت و حتی به خاطر خودت باید عشقت رو سرکوب کنی تا هر دو بتونید دوری همدیگر رو تحمل و راحت تر عشقتون رو فراموش کنید...

 

 

 

خداحافظ

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتن خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به روی ما

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ همین حالا... خداحافــظ

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin