دختر زمستونی
هنوز باید زیست، باید زیست... باید گام بردارم نزدیک ظهر است و هوا گرم ، اما گرمتر از هوا، گرمای عشق است. عزیزی گل سرخی به دستم داد به ناگاه آتش رنگش مرا به رخ یار برد و بی اختیار دلم لرزید، اشک در چشمانم حلقه زد. چشمانم بازند اما هیچ نمی بینم. گل سرخ چنان مدهوشم کرده که دیگر به هیچ فکر نمی کنم. گل سرخ را بر لبانم می گذارم و می بوسمش به امیدی که شاید لب یار باشد و همچون توتیا بر چشمانم می کشم و با خود می گویم، تو را بر چشمانم جای است. چگونه از یاد ببرم عشقم را؟ مگر می شود! دوستی می گفت:" بگذار و بگذر." من از آن شخص گذشتم اما چگونه از او بگذرم، چگونه راضی شوم پا بر دل عاشقم بگذارم؟ کاش آنقدر زیبا بودم که جز من کسی در نظرش جلوه نمی کرد. کاش آنقدر بزرگ بودم که مرا با کسی مقایسه نمی کرد. کاش بتی بودم در چشمانش... کاش می توانستم او را برای یک لحظه، فقط یک لحظه با خود همراه کنم. کاش قبل از رفتنش دستانش را روی قلبم می فشردم تا تپیدنش را حس کند. کاش روز وداع چشمانش را به التماس چشمانم مهمان می کردم. کاش قلبش، قلبم را مهمان می کرد... چه راحت می خندید، چه راحت از من می گذشت، چقدر آرام بود کاش از آن آرامش ذره ای هم به من هدیه می کرد. می دانم بیهوده دل در گرو یار دارم، می دانم مرا به سوی او راهی نیست، اما چه کنم که عشق را با عقل، دوستی نیست. گل سرخ را در آغوش کشیدم و آنقدر بوسیدمش که در مقابل بوسه هایم سر به زیر افکند و در مقابل گرمای آغوشم پرپر شد. آه... چقدر خودخواهم، گل سرخ را پژمردم. خمیدگی ساقه و گلبرگ پرپر شده ی گل سرخ به من گفت که او مرا نمی خواهد و نخواهد خواست. چقدر خودخواهم، اما مگر می شود خود را نبینم، مگر می شود اشکهای شبانه ام را نبینم، مگر می شود قلب از هم گسیخته ام را نبینم، مگر می شود گل سرخ را ندید گرفت؟ و تو ای قلبم مرا ببخش! به خاطر همه خودخواهی هایم و به خاطر همه از خود گذشتن هایم و ببخش به خاطر عاشق کردنت، به خاطر لرزیدنت، به خاطر شکستنت و به خاطر تنها ماندنت... یه بار دیگه برقصیم چشمات مثل دو تا شیشه تو صورتم خیره میشه به هر جا رسیدیم میگیم عاشق می مونیم همیشه فقط کنار همدیگه صبح رو به شب می رسونیم مطمئنم به جز یه اسم از هم چیزی نمی دونیم وقتی میگم دوستت دارم من خودم هم بدم میاد واسه دروغهام هم باید بدتر از این سرم بیاد نمی دونم چرا داریم با هم مدارا می کنیم سردی این رابطه رو همیشه حاشا می کنیم چند بار بگم دوستت دارم اصلا مست نگاه تو می خوام واسه همیشه من باشم یار و همراه تو تو ناجی قلبمی من ناجی قلب تو چرا نتونستم عاشق کسی شم بعد تو بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط یه بار دیگه ما بخندیم بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط دور همدیگه ما بچرخیم نگو نمی شنوی صدام رو تو توی شب خاطرات رنگی رو من می سوزونم توی تب دیدن تو واسه من خواب محاله می دونم ماه من، تو قصه هات ماه هلاله می دونم اما بدون پرنده ی ترانه ساز تو شدم خنده ی تو واسه من قوت باله می دونم اگه کسی تو آسمون نگاهش فقط به ما باشه باید پیش چشمای اون ستاره ها سیاه باشه بالاخره من دور میشم از صحن اون نگاهت این مشکل تو بودش که نفهمیدی می خوامت باید کنم من فراموش هر چی که بین ما بودش این ارتباط شیرین از اول اشتباه بودش بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط یه بار دیگه ما بخندیم بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط دور همدیگه ما بچرخیم ساده ازمن گذشتی تو مثل یه قاب رو دیوار ندیدی تو اشک من رو تو لحظه های دیدار نامه پاره پاره، ندیدن دوباره، اشک و غم زیادی و یه قلب تکه پاره منم اون غزل نویسک که واسه تو می نویسم با مداد سبز احساس با همون چشمای خیسم دیگه هوس نمی کنم برای تو شعر بسازم با خواب چشمات بمیرم با هر نگاهت دل ببازم دیگه هوس نمی کنم با همدیگه بریم بهشت چه سرنوشت تلخیه قصه ما رو بد نوشت دیگه هوس نمی کنم هر چی هوس کردم بسه عاشقی بد دردی شده عاشق همیشه بی کسه بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط یه بار دیگه ما بخندیم بیا فقط یه بار دیگه ما برقصیم بیا فقط دور همدیگه ما بچرخیم آه که چه حقیقت تلخی است دنیا. گویی کلیه مخلوقات دست به کار شده اند تا نگذارند مجنون به لیلی برسد. گویی همه از ابتدا می دانستند که مجنون از دوری لیلی تاب نمی آورد. آیا کسی هست که بتواند روزهایی را که مجنون در غم از دست دادن معشوقش به سر می برد با واژه ها توصیف کند؟ من هم نمی دانم بر مجنون چه گذشت که آنگونه پریشان حال بود. عشق های ناکام در طول تاریخ فراوانند. دنیا را بد ساخته اند. چرا هیچکدام از عشاق زندگی را در کنار هم به پایان نرسانیده اند؟ چرا همیشه یکی از نبود معشوقش شکوه می کند؟ چرا؟ مگر عشق مظهر خداوند نیست؟ تقدیر... آیا این سرنوشت است که اینگونه با زندگی بشریت بازی می کند؟ آیا همه ما تنها مثل عروسکهایی هستیم که دست تقدیر ما را حرکت می دهد؟ پس چرا به این دنیا آمدیم؟ مطمئنم که خدایم بیهوده انسان را خلق نکرد ولی نمی دانم هدف از آفرینش آدمی چیست. راستی شیرین و فرهاد درست است یا خسرو و شیرین؟ یک معشوق با دو عاشق. کم نیستند عشقهایی که پایانشان اینگونه است. انگار در کل دنیا هیچگاه نباید عشاق روی خوشی را ببینند. همه و همه به طریقی خود را فدای عشق کرده اند. خدایا این چیست که اینگونه آدمی را... نمی دانم عشق انسان را نابود می کند یا محکم می سازد. خدایا تو انسان را آفریدی تا عاشق شود، مگر تو خودت نگفتی که عاشقان را دوست داری؟ پس چرا هم اکنون که در اطرافم می نگرم عشاق را تنها می یابم؟ خدایا من کسی نیستم که بخواهم با تو اینقدر صریح صحبت کنم، اما آیا تو از درد آنها غمگین نمی شوی؟ خوب می دانم که تو خیلی بیشتر از من به یاد بندگانت هستی. شاید بعضی ها بتوانند از امتحانات تو سربلند بیرون بیایند، اما کسانی هم هستند که طاقت ندارند. آیا در نظر تو آنها شکست خورده اند؟ بحث را پیچیده نکنم، خدایا خودت می دانی که فرزندانت چگونه اند و به چه چیزهایی نیازمندند لازم به حرفهای من نبود. اگر جسارتی شد مرا به بزرگی خودت ببخش. خودت می دانی در دلم چه آشوبی برپاست. من تنها با یاد توست که می توانم از طوفانهای زندگی سالم بیرون بیایم. خدایم به خاطر تمامی کارهایم از تو طلب بخشایش دارم. آنگاه که احساس کردی چشمانت به ستاره ها فخر نور می فروشند و ثانیه ها تقویم روزگارت را به بازی خاطره می گیرند شفاف ترین لحظه را به این نام در گوشه ای از کاغذ روزگارت حک کن. لحظه عاشقی... روز ولنتاین روز عشق رو به همه تبریک میگم دلم آتش مي گيرد از نامردميها ... از بي عشقيها ... از نگاههاي سرد در كنار آغوشهاي گرم ... دلم ... دلم ... آخ كه دلم چه واژه تكراريست ! كاشكي هميشه .. هر روز سال بهار بود ... كاشكي دل های شكسته را راه فراري بود و اصلا كاشكي كسي دلش نمي آمد دلي را بشكند و كاشكي كلمه كاشكي اصلا نبود ! گله ... گله ... شكوه .. اسارت ذهن و شلاق احساس گناه... خدايا در لحظاتي كه تنهايي و بي لذتي وجود مرا احاطه مي كند .. مرا در آغوش گير و ببين كه من براي تو خويش را تا لبه پرتگاه گناه كشانيده ام و ببين كه كودكانه گاهي تو را به باد قضاوتهاي عجولانه خويش گرفته ام ... مرا در برهوت سؤالات بي پايان رها مكن ... چون هميشه دستگيرم باش و مرا از خويش برهان كه زهر «من» تو را از من خواهد گرفت اگر نگاهم نكني مرا نزد خويش بخوان و به من ياد بده معني عشق چيست؟ زنده ام به عزت خويش و نمرده ام به خاطر رحمت تو و پيوسته صدايي در من فرياد مي زند فردا روز ديگريست هر چند كه صدا غمگينانه باشد... خیلی دور بود... و ابر بود و باران نبود... و مه بود و چشم نبود... و من بودم و تاخیر همیشگی... چیزی به من نرسید... کدام سمت جاده ایستاده بودم که اینقدر فقیر ماندم؟ می خواهم چیزهایی داشته باشم... می خواهم اینطور نباشم... می خواهم گاهی چیزهایی را بفهمم... گاهی چیزهایی را بدانم... گاهی چیزی باشم... آیا می توانم؟؟؟ نی محزون امشب ای ماه به درد و دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دانم و من می دانم که تو از دوری خورشید چه ها می بینی تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی هر شب از حسرت ماهی، من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی من مگر طالع خود در تو توانم دیدن که تو هم آینه بخت غبارآگینی باغبان، خار ندامت به جگر می شکند برو ای گل که سزاوار همان گلچینی نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید که کند شکوه ز هجران لب شیرینی تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد ای پرستو که پیام آور فروردینی شهریارا اگر آیین محبت باشد چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی "دیوان شهریار" ثروت روزی یک مرد، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:" نظرت در مورد سفرمان چه بود؟" پسر پاسخ داد:" عالی بود پدر!" پدر پرسید:" آیا به زندگی آنها توجه کردی؟" پسر پاسخ داد:" فکر می کنم." پدر پرسید:" چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟" پسر کمی اندیشید و سپس به آرامی گفت:" فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. فهمیدم ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ولی باغ آنها بی انتهاست!" در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد:" متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا در برابر آنها چقدر فقیریم." آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی را که وجود دارد خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:" بله، او خلق کرد." استاد پرسید:" آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: بله." استاد گفت:" اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست، پس خدا نیز شیطان است." شاگرد آرام نشست و پاسخ نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب، افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت:" استاد می توانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد:" البته." شاگرد ایستاد و پرسید:" استاد، سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد:" این چه سوالی است البته که وجود دارد.آیا تاکنون حسش نکرده ای؟" شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت:" در واقع سرما وجود ندارد، مطابق قانون فیزیک چیزی که ما زا آن به عنوان سرما یاد می کنیم در حقیقت نبود گرماست. برای اندازه گیری سرما میران گرمای محیط را اندازه می گیرند. صفر مطلق نبودن کامل گرماست. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد، خلق کرد." شاگرد ادامه داد:" استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد:" البته که وجود دارد." شاگرد گفت:" دوباره اشتباه کردید! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که می توان آنرا مطالعه و آزمایش کرد، اما تاریکی را نمی توان. یک پرتو کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد، به کار می برد." و در آخر مرد جوان از استادش پرسید:" شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد:" همانطور که قبلا هم گفتم ما او را هر روز می بینیم. او در همه رفتارهای غیرانسانی بشر به همنوع خود دیده می شود. اینهانمایانگر چیزی جز شیطان نیست." شاگرد پاسخ داد:" شیطان وجود ندارد. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی می توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه وقتی است که بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. فرا رسیدن ماه محرم ماه خون و اشک را به همه مسلمانان تسلیت می گم.
بخوانم شادمان در راه
شعر امیدواری را...
هنوز بنگر،عشق میبارد
به یاد سینه ام مانده
و در جانم
شکوهی هست
که از آن میتوانم تا خدا راه بپیمایم
کمی همت،
کمی هم دوستی با عشق
گاهی لحظه ای آرام
غرق در سکوت
سرشار از خدا بودن
نمی بینم از این بهتر
زمانی را
که با امید جانم را به خدا بسپارم
هنوز غصه اینجا هست
اما سعی در آن دارم
بخوانم شادمان درراه
شعر روشن امیدواری را
...
هنوز وقت رویش هست





![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



| Design By : Night Skin |

