تبليغاتX
دختر زمستونی


دختر زمستونی

 

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت:" چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید. زیرا خدا بسیار بخشنده است."

و هر که آمد و چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:" من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده."

و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت:" آن که نوری با خود دارد، بزرگ است، حتی اگر قدر ذره ای باشد. حالا تو همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی." و رو به دیگران ادامه داد:" کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست."

 

 

 Moonlight

 

 

بهانه ای می خواهی که چله نشین پاییز سرد و بی روح من نباشی... آه ستاره  سعد من، چه بدیمن و بداقبالم کردی.

 چه کسی گمان می کرد که این طور اسیر شب پرست کوچه های تو باشم؟ چه کسی گمان می کرد خیره به تابوتم بنگرم و لبخند بزنم؟

پرستوی بهاری تو، تنها گذری بود به آنچه راه خود خوانده بودی. تو به خود جرات دادی و به ترانه هایش گوش سپردی، حالا جرات بده اشک هایش را ببین.چرا چشم می بندی؟ مگر چشمان سیاه تو زندانی نمی خواهد؟

 

 

 

سکه یک سنتی...

 

روزی پسر بچه ای در خیابان یک سنت پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول بدون زحمت خیلی خوشحال شد.

این تجربه باعث شد که بقیه روزها سرش را پایین بگیرد...

او در طول زندگیش ۲۶۹ سکه یک سنتی...۴۸  سکه پنج سنتی... ۱۹ سکه ده سنتی... ۱۶ سکه ۲۵ سنتی... ۲ سکه نیم دلاری... و یک اسکناس یک دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع ۳ دلار و ۲۵ سنت...

در عوض او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید... درخشش ۱۵۷ رنگین کمان و منظره درختان افرا در پاییز را از دست داد...

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را در آسمان ندید و خنده ۱۰۰۰ رهگذر جزیی از خاطراتش نشد...

 

 

 

نوشته شده در جمعه 29 دی1385ساعت توسط دختر زمستونی| |

 

در زمان های بسیار قدیم وقتی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته شده بودند.

 روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند، خسته تر و کسل تر از همیشه، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: "بیایید یک بازی کنیم مثل قایم باشک..." همه از پیشنهاد او خوشحال شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:" من چشم می گذارم!!!"

از آنجایی که هیچکس دلش نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد... دیوانگی جلوی درختی رفت، چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن... همه رفتند تا جایی پنهان شوند، اصالت در میان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمین رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود...

 همه پنهان شده بودن جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانند که پنهان کردن عشق مشکل است و در همین حال دیوانگی به آخر شمارش می رسید. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و پشت یک بوته گل سرخ پنهان شد!!! دیوانگی فریاد زد:" دارم می آیم."

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود چون جایی پنهان نشده بود، لطافت که به شاخ ماه آویزان شده بود را پیدا کرد، دروغ را ته دریاچه، هوس را مرکز زمین، خلاصه یکی یکی را پیدا کرد به جز عشق که از یافتنش ناامید شده بود.

حسادت در گوش هایش زمزمه کرد:" تو حتما باید عشق را پیدا کنی او پشت بوته گل است." دیوانگی شاخه ای چنگک مانند را از درخت کند و با شدت آن را در بوته گل سرخ فرو برد، دوباره و دوباره...

تا اینکه با صدای ناله ای متوقف شد، عشق از پشت بوته ها بیرون آمد، با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد، او نمی توانست جایی را ببیند، چون کور شده بود!!!

دیوانگی گفت:" من چه کردم، چگونه می توانم تو را درمان کنم؟" عشق پاسخ داد:" تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی می توانی راهنمایم باشی."

و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همیشه در کنارش.

 

 

 

صبح سپیده دم بود ...خورشید از سمت شرق و ماه از سمت غرب محو میشد...

چه تقابل زیبایی بود زمانی که این دو روبروی هم برای هم خط و نشان می کشیدند...

آنها در برابر هم سر تعظیم در آوردند...

خدای آنها کیست؟؟؟  

خدای آنها خدای ما هم هست...

البته اگر ما بتوانیم اسم انسان روی خود بگذاریم ــ واقعیت اینه که آنها به هم متصلند اما همیشه شب و روز خود را به جستجوی خودشون و همدیگر سپری می کند...

آیا به راستی خاصیت عشق هم همین است؟؟؟؟؟

یه روز تو جهنم همدیگرو می بینیم.....آخه هر دو تامون جهنمی هستیم...

تو به جرم اینکه قلب منو دزدیدی و من به جرم اینکه به جای خدا تو رو پرستیدم. 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت توسط دختر زمستونی| |

 

و این بود آدم... و خداوند فرشته ای به زمین فرستاد تا مشتی خاک از زمین برگیرد، زمین امتناع می کرد. خداوند جبرئیل را فرستاد، زمین مقاومت کرد.

زمین توانایی این کمال را نداشت. زمین از این همه عشق و محبت، از این همه شوکت و جلال می ترسید. می ترسید که زیر این همه بار نتواند کمر راست کند.

خدا انسان را آفرید، عشق را در وجود او نهاد. قصر دل را ساخت و به گوهر محبت آذین کرد، شیطان لرزید، ابلیس قسم به گمراه کردن انسان خورد.

انسان رشد کرد، لغزید، شیطان کمی گمراهش کرد، انسان به زمین آمد، زندگی کرد، ابنا بشر زاده شدند. عاشق شدند افسوس باز هم لغزیدند!

کار کردند، زاد و ولد کردند، خوردند و خوابیدند و ابنا بشر گمراه شدند! دشمنی کردند، کینه توزی کردند، خشم گرفتند، خون ریختند،قتل، غارت!زوال، نابودی بشریت، و اینگونه از عشق نفرت زاده شد.

ای وای بر ما، چه کردیم؟!!!

 

 

خاطرات(تقدیم به دلشکسته ها)

 

دلم گرفته به وسعت تمام دبتنگی های عالم. شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند. می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم، فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام.

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرینم عجین کرد.

بغض کهنه ای گلویم را آزرد، نفرین به بودن، وقتی با درد همراه است کاش باز هم اشکهایم را کسی نبیند. تنها با خاطراتم خوشم...

 

 

 

عید سعید غدیر خم این عید بزرگ را به همه مسلمانان تبریک می گم.

 

نوشته شده در دوشنبه 18 دی1385ساعت توسط دختر زمستونی| |

 

در شهری کوچک مردی زندگی می کرد که وجود خداوند را باور نداشت.

روزی از روزها درویشی به او گفت: من هم مدتها پیش خدا را قبول نداشتم اما با توصیه فردی در یک شب سرد زمستانی به کوهستان رفتم و آنجا بود که وجود خداوند را حس کردم و از آن روز است که لحظه ای هم بر وجودش شک نمی کنم.

مرد این حرف را شنید اما قبول نکرد. اما بالاخره برای اینکه به او ثابت کند که این کار حتی ذره ای از نظرش را هم عوض نمی کند به کوهستان رفت.

آن شب هوا سرد بود و برف می بارید. مرد خسته و گرسنه کوهی را می پیمود. هنگامی که دیگر سرما به اوج خود رسیده بود ناگهان پایش لغزید و از کوه پرت شد.

در آخرین لحظات دستش را به سنگی گرفت و از خطر سقوط نجات یافت.

پس از گذشت چند لحظه متوجه شد که نمی تواند هیچ کاری بکند و کمکی هم ندارد.

ناچار به زیر پایش نگاهی انداخت. مه بود و به خوبی دیده نمی شد. هوا سرد بود و او تنها در یک کوهستان بزرگ به یک سنگ آویزان بود.

در یک لحظه ندایی شنید. آوایی مبهم اما قابل تشخیص. اینچنین می گفت: "اگر به خدای خود ایمان داری دستت را رها کن." مرد از این صدا ترسید. با خود فکر کرد حتما خیالاتی شده است. اما باز ندا آمد و این بار بلندتر: "خودت را رها کن، خدایت نجاتت می دهد." مرد با خود گفت اگر چند ساعت دیگر صبر کنم کمک می آید و به آوا توجهی نکرد...

صبح وقتی مردم برای نجاتش آمدند دیدند مرد یخ زده و یک سنگ را محکم در دستانش گرفته است. آنها تعجب کردند چون او تنها یک متر با زمین فاصله داشت.

 

همیشه به ندای قلبت گوش کن شک نکن که نجاتت می دهد.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت توسط دختر زمستونی| |

 

 

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم، به مسافری غریب برخوردم. نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجودم آتش می زند.

کنارش نشستم. از او پرسیدم: آیا تنهایی؟ گفت: نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رویا می زیست. پرسیدم: آیا گم شدهای؟ گفت: نه عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسیدم: سفر می کنی؟ گفت: من همیشه در سفرم. پرسیدم: غریبی؟ گفت: غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم را حس می کنم.

ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید. پرسیدم: این اشک برای چیست؟ گفت: حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز. پرسیدم: سکوت می کنی؟ نگاهم کرد!!! پرسیدم: این نگاه چیست؟ گفت : حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند.

مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت:"هر گاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی، سکوت کن." و رفت. و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد. 

میلاد حضرت عیسی مسیح و آغاز سال نو میلادی را به همه ارمنیان عزیزم تبریک می گم.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت توسط دختر زمستونی| |


Design By : Night Skin