دختر زمستونی
نقاشی قاب شده پاییز با خودم می گویم فردا از شهر خارج می شوم. می روم در یک جاده خارج از شهر جایی که درخت باشد و کوه... و آنجا پاییز را لمس می کنم. با خودم می گویم پاییز و فصلهای دیگر را گم کرده ام. باید از شهر بیرون بروم و به دنبال فصلهای گمشده زندگیم بگردم. باید با طبیعت بیشتر دوست شوم. دلم برای سنگ تنگ شده اینجا همه اش آسفالت است. دلم برای یک بوته گل قاصدک، دلم برای یک پروانه رنگی، دلم برای باران و اسمان ابی تنگ شده است. با خودم می گویم فردا می روم... و از خانه بیرون می ایم و یادم می رود که ببینم پاییز بی انکه متنظر من شود، خودش به خانه ام امده است و پیچکهای سبز را رنگ زده است. انقدر خسته و شتابزده از خانه بیرون می ایم که پاییز قاب شده خانه را نمی بینم. تابلوی پنجره ام را که با پیچکهای زرد و نارنجی، رنگ فصلی تازه گرفته اند... فردا نمی دانم، فردا... فقط می دانم که فصلها منتظر ما نمی مانند. 
| Design By : Night Skin |

