دختر زمستونی
و نگاهم بکنید ای مردم من که امروز در اینجا هستم روزگاری دل و جانی داشتم قلبی از پاکی احساس روان در جانم قایقی آبی وناز و غمی نیز گران بر دوشم و کنون در اینجا دلم از نور تهی ست قایقم غرق شد است و غمم را بر دوش میکشم تا ببرم می روم تا که دلم هم برود برود از غم ها کوچ خود را بکند سوی خدا تا به امید خدا از فرارم بکنم سودی و غم هم برود برود از دل من دلم من باز شود پر ز هوا پر داد و گل و برگ پر از احساس روان و دلم گرم شود گرم و با نور و نوا و امیدوار برخواهم گشت آیا راستی باز هم می آیم......؟؟ نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی... قاصدک تو مشتم بود یادم افتاد بهم گفته بودند اگه قاصدک دیدی بگیرش یه آرزو بکن گفته بودند قاصدک آرزوها رو می بره پیش خدا تا برآورده بشه آخه قاصذک اسمش روشه قاصد قاصدک تو دستام داشت خراب می شد یه آرزو کردم آرزوم تو بودی فوتش کردم تو آسمون نمی دونم چند وقت گذشت ولی آرزوم برآورده نشد امروز هم یه قاصدک تو مشتمه همه اون حرفا هم یادمه همون آرزو همون خواسته اما من دیگه باور نمی کنم قاصدک رو فرستادم هوا بدون هیچ آرزویی زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان، هر چه حاصل کنی از دنیا، شرفِ دست همین بس که نوشتن با اوست! در فروبسته ترین دشواری، وه چه نیروی شگفت انگیزی ست، دست در دست کسی، دست در دست کسی داری اگر، لحظه ای چند که از دست طبیب، چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست، دست گنجینه ی مهر و هنر است : آنچه آتش به دلم می زند، اینک، هر دم بار این درد و دریغ است که ما


آیا هست؟
- دست،
آری، ز دل و دیده گرامی تر:
دست!
بی گمان دست گرانقدرتر است.
دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را که شنیده ست چنین؟!
خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست.
در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم :
- هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست که هست!
بیستون را یاد آر،
دست هایت را بسپار به کار،
کوه را چون پرِکاه از سر راهت بردار!
دست هایی که به هم پیوسته ست!
به یقین هر که به هر جای، در آید از پای
دست هایش بسته ست!
یعنی پیوند دو جان!
دست در دست کسی،
یعنی پیمان دو عشق!
دانی،
دست،
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست؛
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد؛
نوشدارویِ شفابخش تر از داروی اوست!
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای!
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!
خواه بر پرده ی ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهره ی نقش،
خواه بر دنده ی چرخ،
خواه در یاری نابینایی،
خواه در ساختن فردایی!
سرنوشت بشر است،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم...
تیرهامان به هدف نیک رسیده ست، ولی
دست هامان، نرسیده ست به هم...
| Design By : Night Skin |

