دختر زمستونی
حیف از گلی که در برابر باد بشکند... حیف از دلی که در برابر غم فرو ریزد... حیف از جایی که در آن ظلم بپا خیزد... حیف از مردی که نگاهی نا مردانه داشته باشد... حیف از این همه عاطفه... حیف از این همه شور... حیف از زنی که خود باخته باشد... حیف از بچه ای که کودکانه ای نداشته باشد... حیف از زندگی ای که پایان نداشته باشد... حیف از کتابی که داستان نداشته باشد... حیف از داستانی که نویسنده نداشته باشد... حیف از کاغذی که سیاه نشود... حیف از هدفی که آغاز ندارد... حیف از آدمی که متولد نشده باشد... حیف از سکوتی که شکسته نشود... حیف از وبلاگی که نویسنده اش مجهول است... و حیف از قلمی که جوهر نداشته باشد... ... حیف ... حیف ... حیف ... درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن. يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه
درس دوم:
نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی
| Design By : Night Skin |
